- فصل اوّل: شناخت 1
- ج. ضرب المثل ها 78
- الف. آیات قرآن 78
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 78
- ه. اشعار 82
- قسمت اول 83
- قسمت دوم 88
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 108
- الف. آیات قرآن 108
- ج. ضرب المثل ها 108
- 1. بند کفش 109
- 2. گوهر صبر 109
- 3. هر که را صبر نیست حکمت نیست! 120
- 4. هر که با اهل خود وفا نکند، نشود دوست روی و دولت مند 120
- 6. اشعار 121
- 5. پاداش صابران 121
- و. خاطره ها 122
کاری کند که او فکری به حال خودش کند به خرجش نمی رفت که نمی رفت. تا این که پسر بزرگ، برای کار و پیشه ای تصمیم به سفر گرفت. پدر که اخلاق پسر را بهتر از هر کس دیگری می شناخت، از درِ مخالفت وارد شد و گفت: تو با این خلق و خویی که داری، کار دست خودت می دهی و اصلاً صلاح نیست که دل از شهر و دیار خود بکنی. اگر قصد کار داری، در همین شهر خودت هزار نوع کار و پیشه است؛ مگر اینجا برای تو تنگ است یا کسی خواسته تو را از شهر بیرون کند، که می خواهی ترک یار و دیار کنی؟ پسر بزرگ که گوشش به حرف های حقّ پدر بدهکار نبود، گفت: نه، اصلاً چنین چیزی نیست! چه کسی گفته که من عجولم و بدون فکر و اندیشه تصمیم می گیرم؟ مگر من از باقی جوان های شهر چه چیزی کم دارم که نباید بروم دنبال کار و پیشه ای که خودم دوست دارم؟ پیرمرد وقتی دید که پسر بزرگ پا را توی یک کفش کرده و می خواهد برود، گفت: خُب، پس اقلاً به یک حرف من گوش کن! آن هم این که حداقل این برادرت را هم با خود ببر، اگر این کار را انجام بدهی من تو را دست خالی روانه نمی کنم و علاوه بر آنچه داری، گوهری هم به تو می دهم که هر وقت لازم داشتی آن را بفروشی و خرج کنی.
پسر بزرگ تا اسم گوهر را شنید، خوشحال شد و گفت: باشد، برادرم را هم همراه خود می برم، چه کسی از برادرم بهتر؟... پیرمرد گفت: حالا که به همسفری برادرت راضی شدی، من همین امشب آن گوهر را به تو می دهم.
پدر پیر، همان شب بعد از شام گوهری را به پسر بزرگ داد و گفت: این