- فصل اوّل: شناخت 1
- الف. آیات قرآن 78
- ج. ضرب المثل ها 78
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 78
- ه. اشعار 82
- قسمت اول 83
- قسمت دوم 88
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 108
- الف. آیات قرآن 108
- ج. ضرب المثل ها 108
- 1. بند کفش 109
- 2. گوهر صبر 109
- 3. هر که را صبر نیست حکمت نیست! 120
- 4. هر که با اهل خود وفا نکند، نشود دوست روی و دولت مند 120
- 6. اشعار 121
- 5. پاداش صابران 121
- و. خاطره ها 122
بودید؟ آخر کس دیگری در آنجا نبود، جز من و برادرم و آن پیرزن. پدر گفت: در حقیقت آن گوهر که به کار تو می خورد، در پیش برادرت بود، چرا از آن گوهر استفاده نکردی؟ پسر یک دفعه تعجّب کرد و گفت: پیش برادر من! عجب! فکر اینجا را نکرده بودم، پس برای همین بود که او همراه من نیامد و گفت: می خواهم هیزم شکنی کنم. مگر دستم به او نرسد. پدرِ پیر، دستی به شانه پسر بزرگش زد و گفت: پسرم! او به زودی بر می گردد، صبر کن تا برادرت برگردد تا همه چیز روشن شود. بله عزیزان، چند ماهی گذشت و پسر کوچک از راه رسید، خسته و کوفته، امّا سر حال و خوشحال و با دستی پر. پسر بزرگ با دیدن او اعتراض کرد و گفت: چرا در حقّ من خیانت کردی؟ آن گوهر که فقط مال تو نبود! پدر دید که کار پسرهایش دارد به دعوا می کشد، از زیر بالش خودش کیسه کوچکی بیرون آورد و گفت: با یکدیگر جدال نکنید، آن گوهر این است. پسر بزرگ درِ کیسه را باز کرد و دید که گوهرِ درخشانی که پدرش آن شب به آنها نشان داد صحیح و سالم و دست نخورده باقی مانده است. این بود که تعجّب کرد و از پدرش پرسید: من که عقلم به جایی قد نمی دهد، اصلاً چه خبر شده است؟ پدر گفت: پسرم، این گوهر، گوهر ظاهری است. گوهر حقیقی، گوهرِ صبر است که تا امروز تو از آن بی بهره بودی.
وقتی شما دو نفر به سفر رفتید، در واقع آن سنگ را با خودتان بردید. این کارِ خودم بود؛ می خواستم با این کار، به تو ثابت کنم از چیزی بی بهره ای که