- فصل اوّل: شناخت 1
- ج. ضرب المثل ها 78
- الف. آیات قرآن 78
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 78
- ه. اشعار 82
- قسمت اول 83
- قسمت دوم 88
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 108
- الف. آیات قرآن 108
- ج. ضرب المثل ها 108
- 1. بند کفش 109
- 2. گوهر صبر 109
- 3. هر که را صبر نیست حکمت نیست! 120
- 4. هر که با اهل خود وفا نکند، نشود دوست روی و دولت مند 120
- 6. اشعار 121
- 5. پاداش صابران 121
- و. خاطره ها 122
مدتی بعد قوای دولتی می رسند و از صاحب خانه می خواهند که مرد یاغی را تحویل دهد. میرزا عبد اللَّه در پاسخ می گوید: میرزا رضا قلی مهمان من است و اکنون مشغول غذا خوردن است. صبر کنید، بعد از غذا می آید.
ساعتی بعد که قوای دولتی، قصد دستگیری او را می کنند، می گوید: او مشغول نماز است
در این هنگام رضا قلی از فرصت استفاده می کند واز راه قنات، از پشت باغ فرار می کند. مأموران، میرزا عبد اللَّه را به جرم فراری دادن او دستگیر می کنند و به تهران می آورند.
مدتی بعد میرزا عبد اللَّه را به نزد امیر کبیر می آورند. امیر کبیر به او می گوید: چرا موجب شدی که یک یاغی از چنگال دولت بگریزد؟
میرزا عبد اللَّه پاسخ داد: او مهمان من بود و به من پناهنده شده بود. از جوان مردی به دور بود که او را تحویل مأموران دولت دهم. در این مورد هر چه بر من وارد آید، شکایتی نخواهم داشت.
امیر کبیر خندید و گفت: راست می گویی و جوان مردی تو قابل توجّه است. آیا تو قول می دهی که میرزا رضا هم مثل تو جوان مردی داشته باشد و اگر او را به تو ببخشم، دیگر شرارت نکند؟
میرزا عبد اللَّه پاسخ داد: آری! قول می دهم.
امیر کبیر، رضا قلی را به او بخشید و این جوان مردی از امیر کبیر در یادها ماند.(1)
1- 145. داستان هایی از زندگی امبیر کبیر، ص 107.