- فصل اوّل: شناخت 1
- الف. آیات قرآن 78
- ج. ضرب المثل ها 78
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 78
- ه. اشعار 82
- قسمت اول 83
- قسمت دوم 88
- ب. روایات معصومین علیهم السلام 108
- الف. آیات قرآن 108
- ج. ضرب المثل ها 108
- 1. بند کفش 109
- 2. گوهر صبر 109
- 3. هر که را صبر نیست حکمت نیست! 120
- 4. هر که با اهل خود وفا نکند، نشود دوست روی و دولت مند 120
- 6. اشعار 121
- 5. پاداش صابران 121
- و. خاطره ها 122
می خاراند. بلند می شود؛ ظرف ها را زیر بغل می زند و در حالی که نگاهی سطحی به مرد فقیر می اندازد، به طرف در می رود. فقیر، کیسه را روی سر خود کشیده و نشسته است. دزد که رو به در دارد، وحشت زده می ایستد و با ترس و احتیاط، رویش را به مرد فقیر بر می گرداند. مرد فقیر خوابیده است. دزد کمی مکث می کند و پشت گردن خود را می خاراند. سپس جلو می رود و از بالای سر مرد فقیر، پارچ آب را بر می دارد و یک لیوان آب برای خود می ریزد. در حال نوشیدن است که فقیر با صدای بلند می خندد. دزد با وحشت لیوانِ آب را بلند می کند؛ کاسه ها را به هر طرف پرتاب می کند و در حالی که فریاد می زند و سرفه می کند، پا به فرار می گذارد. به در برخورد می کند و به عقب پرتاب می شود. مرد فقیر همچنان می خندد. دزد، بعد از این که کمی حالش جا می آید، بلند می شود.]
قسمت دوم
دزد: چه خبر است، به چه می خندی؟!
فقیر: به تو می خندم، (در حال خنده، کیسه را به سوی دزد پرت می کند) بگیر، بیچاره!
دزد: پس تو آن را دزدیده بودی؟
فقیر: دزد تویی که این وقت شب به خانه من آمده ای.
دزد: من هستم یا تو که کیسه ام را برداشته بودی؟
فقیر: اگر دزد نیستی، این جا چه می کنی؟!
دزد: اینجا؟! برای این که داشتم رد می شدم؛ گفتم یک لیوان آب هم بخورم.