معاشرت صفحه 172

صفحه 172

آن عالم فرزانه در ایام تابستان به زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس مشرف شد ، پس از بازگشت از مشهد به زیارتش رفتم تا از ره آوردهای معنوی سفر برایم بگوید .

داستان سفر را چنین شروع کرد : چند سالی بود که به زیارت امام رضا علیه السلام موفق نشده بودم ، دل تنگی عجیبی مرا گرفته بود ، خانواده ام هم اصرار داشتند آنان را به مشهد ببرم ، از آنجا که در میان میوها به هلو علاقه فراوانی داشتم به آنان وعده دادم چون فصل رسیدن هلو برسد آنان را به مشهد که باغات اطرافش هلوهای ناب دارد ببرم !

در ایام رسیدن هلو اهل و عیالم را به مشهد بردم ، در خانه ای آنان را مستقر کردم و پس از استقرار جهت استراحت و سپس زیارت در رختخواب آرام گرفتم .

چون خوابم برد ، خواب دیدم وارد صحن مسجد گوهر شاد شدم و به قصد زیارت به سوی کفشداری که هنگام ورود در جانب راست مسجد است رفتم ، کفش خود را به کفشداری دادم و آماده رفتن به حرم شدم ، ناگهان چشمم به در بزرگی افتاد که چهره ای نورانی و با ادب کنار آن در ایستاده بود ، به او گفتم : این در به کجا باز می شود ، گفت : به سالنی که در آن مجالس معنوی برگزار می شود و دربارۀ نفس و روح و باطن انسان سخن به میان می آید و اکنون جلسه ای برپاست که وجود مبارک امام رضا علیه السلام در آن حضور دارند و بحثی معنوی در میان است ، به دربان گفتم : من هم از این دانش اندک بهره ای دارم ، برایم اجازۀ ورود به این مجلس بخواه ، دربان با کمال ادب پذیرفت به درون مجلس رفت و پس از چند لحظه برگشت و گفت : امام رضا علیه السلام فرمودند : اول شکم از هلو

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه