معاشرت صفحه 81

صفحه 81

فعالیت چشم گیری را در پایتخت شروع کرد و من هم پس از مدتی در آن حزب به خاطر سخت کوشی و زرنگی و خوش فکری ، از چهره های معروف و مقامات بالای حزب شدم .

چیزی نگذشت که حزب ، برندۀ حکومت شد و من هم در حزب برندۀ حاکمیت بر کشور !

پس از مدتی به حافظان اسرارم گفتم : از طلافروش هایی که به خرید و فروش دختران هم اشتغال دارند جلسه ای برای صرف شام دعوت کنید ، حدود چهل نفر که سرمایه های سنگینی در اختیار داشتند و به خرید و فروش دختران هم تن می دادند به مجلس صرف شام آمدند ، در خلوت شب فرمان کشتن همۀ آنان را صادر کردم و پس از کشته شدنشان جسدهایشان را در گوشه ای که معلوم کسی نشود دفن کردند ، قصد من کشتن یک نفر بود و آن طلافروشی بود که معشوقۀ مرا از خانواده اش خرید و با خود به پایتخت آورد ولی چون او را نمی شناختم گفتم رده های اول این صنف را نابود کنم تا آن دختر را در میان خانواده هایشان بیابم . از سوی چهل خانواده به من شکایت شد که مردان ما ناپدید شده اند ، گفتم : همۀ خانواده ها را با غلامان و کنیزانشان حاضر کنند تا از آنان دلجویی شود ، همه حاضر شدند ولی مقصود خود را میان آنان نیافتم .

پس از مدتی شنیدم دختران زیباروی ایتالیا را با قیمت گران به کشور همسایه می فروشند ، حادثه ای به وجود آوردم تا میان ایتالیا و کشور همسایه جنگی رخ دهد ، جنگ سختی در گرفت ، شبی در ایام جنگ که نسبتاً جنگ آرام بود مشغول استراحت بودم ، در گوشۀ لشکرگاه سر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه