دائره المعارف طهور: ادب و اخلاق صفحه 1903

صفحه 1903

گفتار پدر دو شهید به هنگام شنیدن خبر شهادت فرزندانش

وقتی که خبر شهادت فرزند عمربن کعب هندی را که در شنبر به شهادت رسید به پدرش رساندند پدر بدون این که ناراحتی کند گفت: «الحمد لله الذی جعل من صلبی ما اصیب شهیدا؛ حمد و ستایش خدای را که فرزندی از صلب مرا به درجه رفیع شهادت رساند». پس از چندی فرزند دیگرش در جرجان به شهادت رسید وقتی خبر شهادت این فرزندش را نیز به او دادند گفت: «الحمد لله الذی توفی منی شهیدا آخر؛ حمد و ستایش مخصوص آن خدایی است که فرزند دیگری را از من به شهادت رساند».

داستان شگفت انگیز صبر پدری در مرگ فرزند خویش

مردی از طایفه قریش عده ای از برادران و دوستان خود را به مهمانی دعوت کرد از قضا اسب یا الاغ یکی از آنها، بچه میزبان را لگد زد و بچه مرد. میزبان این قضیه را از مهمانان مخفی کرد و به خانواده اش نیز سپرد که سر و صدا و گریه و ناله سر ندهند تا به خوبی از مهمانان پذیرایی گردد سپس مشغول خدمت و پذیرایی آنها شد، وقتی مهمانان با فراغت و آرامی غذایشان را خوردند شروع به تجهیز، غسل و کفن فرزند خود کرد. مهمانان ناگهان مواجه با تابوت فرزند او گشتند، قضیه را جویا شدند؟ میزبان جریان را بازگو کرد. آنها همگی از صبر و بزرگواری آن مرد تعجب کردند.

داستان شگفت انگیز حکیم و نابینای مفلوج

ابوالعباس به نقل از یکی از حکما می گوید: من به قصد رفتن به رباط از منزل بیرون رفتم در بین راه به سایبانی برخورد کردم، زیر آن رفتم تا چند لحظه ای استراحت کنم ناگهان دیدم مردی نابینا که از دست و پا فلج بود در آنجا است و می گوید: «لک الحمد سیدی و مولای اللهم احمدک حمدا یوافی محامد خلقک کفضلک علی سائر خلقک اذ فضلتنی علی کثیر ممن خلقت تفضیلا؛ حمد و ستایش مخصوص تو است ای آقا و مولای من. خدایا! تو را آن چنان ثنا می گویم که از ثناهای مخلوقت برتر و بالاتر باشد همان گونه که خودت بر مخلوقاتت برتری داری زیرا تو مرا بر بسیاری از بندگانت برتری و فضیلت دادی و مرا مشمول الطاف خاص خود گردانیدی». حکیم می گوید: با خود گفتم: از او سؤال کنم آن فضیلت چیست که او می گوید «خدا به من داده است» تا از گفته او الهام گیرم. بنابراین به نزدیک او رفتم و سلام کردم او جواب سلام مرا داد. گفتم: خدا تو را مورد رحمت خویش قرار دهد سؤالی دارم آیا جواب مرا می دهی؟ گفت: اگر آگاه باشم بلی. گفتم: خدا تو را رحمت کند کدام فضیلت است که خدا به تو داده است و تو در برابر آن خدا را شکر می کنی؟ گفت: آیا حالت مرا نمی بینی گفتم بلی می بینم. گفت: به خدا سوگند اگر خداوند تبارک و تعالی بر من آتش فرو ریزد که مرا بسوزاند و به کوهها امر کند که مرا نابود کنند و به دریاها دستور دهد که مرا غرق نماید و به زمین فرمان دهد که مرا فرو برد هرگز از او ناراحت و نگران نخواهم شد بلکه محبتم به او زیادتر و شکرم بیشتر می شود. سپس نابینا رو به من کرد و گفت: من با تو کاری دارم آیا انجام می دهی؟ گفتم: بلی، گفت: من بچه ای داشتم که اوقات نماز به نزدم می آمد و موقع افطار به من غذا می داد و از دیروز تا حالا او را نیافتم شما از او جستجو کنید اگر او را پیدا کردید به نزد من بیاورید؟ من با خود گفتم: برآوردن حاجت او باعث تقرب به خدا است پس حرکت کردم و به جستجوی فرزند او رفتم ناگهان به ریگزاری رسیدم دیدم درنده ای بچه او را دریده و مشغول خوردن است. گفتم: «إنا لله و إنا إلیه راجعون؛ ما برای خدائیم و به سوی او باز می گردیم» (بقره/ 156). به فکر فرو رفتم که چگونه خبر مرگ این بچه را به آن بنده صالح خدا، پدر داغدیده اش بدهم؟ به هر صورت به نزد آن نابینا رفتم پس از سلام گفتم: خدا تو را رحمت کند اگر از تو سؤالی کنم جواب مرا می دهی؟ گفت: اگر آگاهی داشته باشم جواب خواهم داد. گفتم: آیا منزلت تو در نزد خدا بالاتر است یا پیامبر خدا حضرت ایوب (ع)؟ نابینا گفت: البته حضرت ایوب (ع) مقامش در پیشگاه خداوند بالاتر و عظیم تر است. گفتم: حضرت ایوب (ع) را خداوند متعال به سختی و بلاها مبتلا نمود و او در برابر آن همه بلاها صبر و استقامت پیشه کرد، ای مرد عزیز! فرزندت را درنده بیابان خورد، خداوند در این مصیبت اجر بزرگ به تو عنایت کند. نابینای مفلوج وقتی خبر مرگ فرزند خود را شنید گفت: «الحمد لله الذی لم یجعل فی قلبی حسره من الدنیا»؛ حمد و ستایش مخصوص آن خدایی است که هیچ حسرتی از دنیا در قلبم قرار نداد». سپس فریادی زد و به رو افتاد من لحظه ای کنارش نشستم بعد او را حرکت دادم، دیدم که از دنیا رفت گفتم: «إنا لله و إنا إلیه راجعون»، در فکر بودم که چگونه در امر تجهیز او اقدام نمایم؟ ناگهان دیدم قافله ای به طرف رباط می روند به آنها اشاره کردم که بیایند مرا کمک کنند آنها آمدند و در غسل دادن او مرا یاری کردند سپس با پارچه ای که نزد آنها بود میت را کفن کردیم. آنان رفتند و من سر قبر او نشستم و به قرائت قرآن پرداختم تا اینکه پاسی از شب گذشت و خوابم برد. در خواب دیدم که همین مرد نابینا با صورت و قیافه بسیار زیبا در باغ سرسبزی با لباس سبز ایستاده است و مشغول تلاوت قرآن می باشد. به او گفتم: آیا تو همان رفیق من نیستی که اکنون از دنیا رفتی؟ گفت: بلی، گفتم: چه چیز تو را به این مقام عالی رساند؟ گفت: با صبر در برابر بلاها و شکر در مقابل نعمت ها به این درجه نایل شدم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه