یک گام تا خدا : مباحثی پیرامون تکبر و خودخواهی صفحه 181

صفحه 181

و نداری خود را فراموش نکنم.

من این کار را می کنم تا حواسم جمع باشد. میدانم اگر غرور مرا بگیرد، زمین می خورم. در دل سلطان یک خواب و خیالی می آید و فردا حکم اعدام مرا صادر می کند. چیزی که مرا حفظ کرده است، این پوستین است. اگر من هزار بار هم مقرب درگاه سلطان بشود، غلام و بنده هستم.

حافظ چه زیبا گفته است:

شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و مسکین این دَرَم

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

نامم ز کارخانه عشاق محسوباد

ا گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

مواظب باشیم این پوستین بندگی از یاد ما نرود. آن وقت هر کجا که باشیم قانع هستیم. غرور ما را نمی گیرد. همیشه وظیفه خود را درست انجام می دهیم.

از منی بودی منی را واگذار!

مثنوی همین داستان ایاز و سلطان محمود را می آورد و مفصّل بیان می کند.

از منی بودی منی را واگذار

ای ایاز آن پوستین را یاد دار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه