حدیث دوست: بیست گفتار معنوی صفحه 123

صفحه 123

می کرد. عده ای نزد سلطان از او بدگویی کردند. گفتند: ایاز اطاق مخصوصی دارد که مرتب در آن اطاق می رود. سلطان دستور داد یک شب بدون این که متوجه شود به اطاق او بروید و آنچه در آن اطاق هست بیاورید. وقتی آمدند دیدند یک پوستین چوپانی هست. آوردند. سلطان به او گفت: این پوستین برای چیست؟ ایاز گفت: من این پوستین را در اطاق گذاشته ام و هر شب و هر روز می روم و به این پوستین چوپانی خود نگاه می کنم تا این تاج و تخت و نعمت ها مرا مغرور نکند. محبت ایاز در دل سلطان محمود صد چندان شد. عده ای مرتب از ایاز نزد سلطان بدگویی می کردند. یک روز سلطان همه وزرا را جمع کرد و به آن ها گفت: هر چه از من می خواهید بگویید به شما می دهم. هر کس چیزی از سلطان طلب می کرد و سلطان هم به او می داد. تا نوبت به ایاز رسید. به او گفت: تو هم از من چیزی بخواه. ایاز دست خودش را روی شانه سلطان گذاشت و گفت: من شما را می خواهم نه جیب شما را لذا سلطان محمود عاشق ایاز شده بود. به سلطان گفت: من همان چوپان بودم. شما من را بالا آوردی. پوستین را نگاه می کنم که خودم را فراموش نکنم. ما هم اول کار خود را نباید فراموش کنیم. از منی بودی منی را وا گذار.» ما باید مغلوب محبت و لطف و رحمت خداوند باشیم، نه مغلوب شیطان و نفس و شهوت و ریاست. اگر گفتی «انی مغلوب»، خداوند دستگیری می کند. اگر فقر خود را نسبت به خداوند دیدی، خداوند شما را دستگیری می کند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه