حدیث دوست: بیست گفتار معنوی صفحه 86

صفحه 86

زمان قدیم عمامه ها بزرگ بود. گفت: عمامه را بلند می کنم و فرار می کنم. وقتی عمامه را برداشت، آقا او را صدا زد. گفت: دو کلمه با تو حرف دارم. بعد اگر می خواهی ببری ببر. وقتی آمد گفت: گول ظاهر عمامه من را نخور. داخل آن پر از خورده پوشال است. باز کن ببین وقتی باز کرد، دید پر از پوشال است. دنیا هم ظاهرش فریبنده است.

حاجی اعور دزد

در نجف اشرف دزدی به نام حاجی اعور بود که سر دسته همه دزدها بود. خیلی مهارت داشت. اگر چند دقیقه با کسی بود، جیب او را می زد. خانمی به شوهرش گفت: برو مقداری سیب زمینی بخر. رفت سیب زمینی را خرید. تا به خانه آمد، دید به جای سیب زمینی، پیاز است. خانمش گفت: چرا پیاز خریدی؟ رفت پس بدهد، در مغازه که رسید دید سیب زمینی است. تعجب می کرد. چند دفعه این کار تکرار شد. خانم به او گفت: در راه با کسی برخورد نمی کنی. گفت: چرا .با حاجی اعور. او در راه با من حرف می زند. معلوم شده که حاجی اعور زنبیل را خالی می کرده است و جای سیب زمینی و پیاز را عوض می کرده است. در حرم امیر المؤمنین علیه السلام هر وقت دزدی می شد. سراغ حاجی اعور را می گرفتند. آخر هم توبه کرد. شیخ محمد طه نجفی می گوید: در عمرم کسی مانند حاجی اعور به من نصیحت نکرده است. به من گفت: من آنچه می نمایم همان هستم. تو هم آنچه می نمایی همان هستی؟ شیخ محمد طه می گوید: تا چند وقت گریه می کردم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه