- مقدمه 1
- اشاره 3
- وسعت نفس و حضور آن در همه ی عوالم 4
- معنی نورانی شدن قلب 10
- موانع ارتباط با حقایق 12
- راه برگشت به ذات بی زمان 17
- عبور از صُوَر ذهنیه و کشف صور برزخیه 22
- تولدی دیگر 23
- پیداشدن راه 27
- برکات سیر قلبی 29
- سیر قلبی و چگونگی تغذیه ی آن 33
- زندگی در عالم معنا 36
- حضور بالفعل 39
- صاحبان دل 41
- دستورالعمل اصلی 45
- اشاره 48
- حضور تکوینی و تشریعی نفس در عوالم هستی 50
- چگونگی رسیدن به حضور اختیاری در عوالم 57
- هم اکنون نفس در قیامت حاضر است 60
- غلیظ ترین مانع 63
- عوامل وسعت دادن قلب 64
- حفظ قلب در نظر به بی کرانه ی وجود 65
- فناء در فناء 73
- از تفکر تا تذکر 75
- آفت ایمان 78
- اشاره 83
- چگونگی ارتباط با روح علماء ربّانی 89
- آشنایی تکوینی با اولیاء الهی 94
- برکات ملاقات مؤمنین 96
- ظهور موانع پنهان 99
- دستورالعملی جهت رهایی از وَهم 102
می کرد و جواب می گرفت، نمی فهمید و قوّه ی ادراک نداشت، ولی آقای إلهی کاملاً می فهمید که آن ها از زبان شاگرد چه می گویند. می فرمود: ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم و سؤالاتی نمودیم مگر روح دو نفر را که نتوانستیم احضار کنیم، یکی روح مرحوم سیّد ابن طاووس و دیگری روح مرحوم سیّد مهدی بحرالعلوم«رضوانُ الله علیهما»؛ این دو نفر گفته بودند: ما وقف خدمت حضرت أمیرالمؤمنین علیه السلام هستیم، و ابداً مجالی برای پائین آمدن نداریم.
حضرت علاّمه ی طباطبایی«رحمه الله علیه» فرمودند: از عجائب و غرائب این بود که وقتی، یک کاغذ از تبریز از ناحیه ی برادر ما به قم آمد، و برادر ما در آن نوشته بود که این شاگرد روح پدر ما را احضار کرده و سؤالاتی نموده ایم و جواب هایی داده اند، و در ضمن گویا از شما گله داشته اند که در ثواب این تفسیری که نوشته اید، ایشان را شریک نکرده اید. ایشان می فرمودند: آن شاگرد أبداً مرا نمی شناخت و از تفسیر ما اطّلاعی نداشت، و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود؛ و این که من در ثواب تفسیر پدرم را شریک نکرده ام، غیر از من و خدا کسی نمی دانست، حتّی برادر ما هم بی اطّلاع بود، چون از امور راجعه به قلب و نیّت من بود. و این که من در ثواب آن پدرم را شریک نکرده بودم، نه از جهت آن بود که می خواستم إمساک کنم بلکه آخر کارهای ما چه ارزشی دارد که حالا پدرم را در آن سهیم کنم؛ من قابلیّتی برای خدمت خودم نمی دیدم.
فرمودند: نامه ی برادر که به من رسید، بسیار منفعل و شرمنده شدم. گفتم: خدایا! اگر این تفسیر ما در نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هدیّه نمودم. هنوز این