راز طلایی صفحه 180

صفحه 180

درس عبرت گرفت و از آن واقعۀ دردناک، تجربه آموخت. او دریافت که تنها یک خیانت ممکن است آبرو و شرف آدمی را بر باد دهد و زندگی با عزت را به بد نامی و ذلّت تبدیل نماید. از این رو تصمیم گرفت هرگز پیرامون خیانت و گناه نگردد و همواره پاکی و تقوا را پیشه خود سازد. رفتار پسندیدۀ جوان موجب شهرت و عزتش گردید. در همسایگی آنان سرداری بود که از سوی عبدالملک مأموریت یافت که همراه سربازان مسلمان به جبهۀ جنگ روم برود. وی پیش از حرکت، آن جوان را طلبید و تمام سرمایۀ نقد خود را که ده هزار دینار طلا بود به او سپرد و گفت: این طلاها نزد تو امانت باشد.

من به جبهۀ جنگ می روم، اگر زنده باز گشتم، خودم آنها را دریافت می کنم و پاداش امانت داری تو را می پردازم. و اگر کشته شدم مراقب باش هر گاه دیدی زن و فرزندان من در فشار زندگی قرار گرفتند یک دهم آن را برای خود بردار و بقیه را در اختیار آنها بگذار که آبرومندانه زندگی کنند. پس از چندی سردار نامبرده در جنگ کشته شد.

تاجر شکست خورده، وقتی از کشته شدن همسایۀ خود آگاه گردید به پسر خود گفت: هیچ کس از طلاهایی که پیش تو امانت است خبر ندارد. من اکنون در فشار و تنگدستی هستم از تو می خواهم که مقداری از آن را به من بدهی، هر وقت در زندگی ام گشایشی پیدا شد به تو بر می گردانم. جوان امانت دار گفت: پدر ! تو از خیانت و نادرستی به این روزگار سیاه گرفتار شده ای. به خدا سوگند، اگر اعضای بدنم را تکّه تکّه کنند، من در امانت خیانت نخواهم کرد و موجبات بدبختی خود را فراهم نمی آورم.

مدتی گذشت، بازماندگان سردار مقتول، پریشان و تنگدشت شدند، نزد جوان آمدند و از وی خواستند که نامه ای از جانب آنان برای عبدالملک بنویسد و فقر و تهیدستی آنها را به آگاهی خلیفه برساند، شاید کمکی به آنها بشود. جوان نامه را نوشت و تسلیم آنان کرد. اما نتیجه نداشت. زیرا عبدالملک پاسخ داده بود که هر کس کشته شود، نامش از دیوان بیت المال حذف می گردد. وقتی جوان امانت دار از جواب عبدالملک و ناامیدی و بیچارگی بازماندگان سردار مقتول آگاه شد با خود گفت: اکنون زمان آن رسیده است که طلاها را در اختیار آنان بگذارم و آنان

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه