راز طلایی صفحه 196

صفحه 196

بعد از آن به مکه رفتم. پس از انجام اعمال حج به مدینه بازگشتم و به همراه عده ای خدمت امام صادق (علیه السلام)رسیدم.

چون من جوان و کم سن و سالی بودم در آخر مجلس نشستم.

هر یک از مردم سؤالی می کردند و حضرت جواب می داد.

همین که مجلس خلوت شد، نزدیک رفتم.

فرمود: کاری داشتی ؟

عرض کردم: فدایت شوم! من عبدالرحمن پسر سیّابه هستم.

فرمود: حال پدرت چگونه است ؟ عرض کردم: از دنیا رفت !

امام صادق (علیه السلام)خیلی افسرده شد و برای او طلب رحمت کرد و سپس فرمود:آیا از مال دنیا چیزی به جای گذاشته است ؟

گفتم: نه! چیزی از خود به جای نگذاشته است.

فرمود: پس چگونه به حج رفتی ؟

من داستان رفیق پدرم و هزار درهم را که به من داده بود، به عرض حضرت رساندم.

امام(علیه السلام)مهلت نداد سخنم را تمام کنم. در میان سخنم پرسید:

هزار درهم پول آن مرد را چه کردی ؟

عرض کردم: به صاحبش رد کردم.

فرمود: آفرین کار خوبی کردی. آن گاه فرمود: می خواهی تو را سفارش و نصیحتی کنم ؟ عرض کردم: آری ! امام (علیه السلام)فرمود: «عَلَیکَ بِصِدق الحَدیث وَ اداء الاَمانَه....»؛ همواره راستگو و امانت دار باش.... اگر به این وصیت عمل کنی، در اموال مردم شریک خواهی شد. در این هنگام میان انگشتان خود را جمع کرد و فرمود: این چنین شریک آنها می شوی.

عبدالرحمن می گوید: من سفارش آن حضرت را مراعات نموده و عمل کردم. در نتیجه وضع مالیم خوب شد و به جایی رسید که در یک سال سیصد هزار درهم زکات پرداختم.(1)


1- . مرحوم مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 47، ص 348. و مرحوم مجلسی، محمد باقر، داستان های بحار الانوار، ج 2، مترجم:محمود ناصری، ص188-190.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه