راز طلایی صفحه 321

صفحه 321

دست های کثیف و آلوده، مشغول خوردن شد.

ارمیا او را شناخت؛ بنابر این نزدیک او رفت و نامش را پرسید.

کودک گفت: نام من «بخت نصر» است. فرزند بت، حرام زاده و بدون پدر».

ارمیا فهمید که این همان کسی است که خداوند برای نابودی مردم بیت المقدس معرفی کرده است. او را از میان کثافات برداشت و معالجه اش کرد. وقتی

صحیح و سالم شد، ارمیا فرمود: مرا می شناسی؟

گفت: نمی شناسم؛ اما می دانم که یکی از بندگان نیکوکار و صالح خدا هستی که مرا از آن وضع فلاکت بار و بیماری های گوناگون نجات دادی.

فرمود: نام من «ارمیا» است و یکی از پیامبران بنی اسرائیل هستم. خداوند به من وحی نمود که تو بر مردم بیت المقدس پیروز می شوی، مردان آنان را می کُشی، زنان و بچه های ایشان را اسیر و خانه های آنان را خراب می کنی. حال امان نامه ای برای من بنویس تا وقتی که مسلّط شدی، من در امان باشم و کاری به کار من نداشته باشی. این جریان گذشت و آن پسر بزرگ شد و از راه هیزم کشی زندگی خود و مادرش را تأمین می کرد.

سرانجام عده ای از جوانان همانند خود را اطراف خود جمع نمود و به طرف بیت المقدّس حرکت کردند.

وقتی که نزدیک بیت المقدس شدند، از دور مشاهده کردند که کوه بزرگی وسط شهر است و از آن خون می جوشد و هر چه خاک روی آن می ریزند که خون را محو کنند، باز خون جوشش دارد.

هنگامی که علّت جوشیدن خون را می پرسد، به او می گویند: حاکم عیّاش و ستمگری بود که به دستور تازه عروسی حرام زاده، سر یحیای پیامبر را برای او هدیه بردند و او سر را به جای مهریۀ خود قرار داد. «بخت نصر» گفت: خون باید با خون شسته شود؛ آن قدر از بنی اسرائیل را روی این تل خون می کُشم تا خون از جوشش بیفتند. دستور داد تمام مردان و زنان و بچه های بنی اسرائیل را بیاورند و روی آن تل بکُشند، حتی حیوانات را هم کشتند اما خون از جوشش نیفتاد. بعضی نوشته اند هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل را روی این تل کُشتند. بخت نصر وقتی دید خون هنوز می جوشد، پرسید: آیا کسی از بنی اسرائیل هست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه