راز طلایی صفحه 327

صفحه 327

- راستش را بگو چرا فروختی ؟

- همین بود که به عرض رساندم.

- اما می دانم چرا فروختی ؟ حتماً موسی بن جعفر از موضوع قرار دادی که برای حمل و نقل اسباب و اثاث ما بستی آگاه شده و تو را از این کار منع کرده،

او به تو دستور داده شتران را بفروشی علت تصمیم ناگهانی تو این است.

هارون آنگاه با لحنی خشونت آمیز و آهنگی خشم آلود گفت: صفوان ! اگر سوابق دوستی های قدیم نبود، سرت را از روی تنت بر می داشتم.

هارون خوب حدس زده بود، صفوان هر چند از نزدیکان دستگاه خلیفه به شمار می رفت و سوابق زیادی در دستگاه خلافت خصوصاً با شخص خلیفه داشت، اما او از اخلاص کیشان و پیروان و شیعیان اهل بیت بود. صفوان پس از آنکه پیمان حمل و نقل اسباب سفر حج را با هارون بست روزی با امام موسی بن جعفر (علیه السلام) برخورد کرد، امام به او فر مود:

«صفوان همه چیز تو خوب است جز یک چیز».

- آن یک چیز چیست ای فرزند رسول خدا؟

- «اینکه شترانت را به این مرد کرایه داده ای؟»

- ای فرزند رسول خدا ! من برای سفر حرامی کرایه نداده ام. هارون عازم حج است، برای سفر حج کرایه داده ام. به علاوه خودم همراه نخواهم رفت، بعضی از کسان و غلامان خود را همراه می فرستم.

- «صفوان! یک چیز از تو سؤال می کنم».

- بفرمایید ای فرزند رسول خدا.

- «تو شتران خود را به او کرایه داده ای که آخر کار کرایه بگیری. او شتران تو را خواهد برد و تو هم اجرت مقرر را از او طلبکار خواهی شد این طور نیست.»

- آری ای فرزند رسول خدا.

- «آیا آن وقت تو دوست نداری که هارون لااقل این قدر زنده بماند که طلب تو را بدهد»؟.

- آری ای فرزند رسول خدا.

- هر کس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقی بمانند، جزء آنها

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه