راز طلایی صفحه 46

صفحه 46

*** حکایت ***

در زمان های قدیم جوانی که شغل او سلمانی بود در بازار قدم می زد. در هنگام عبور چشمش به حجره کوچکی افتاد دید مردی در آن نشسته و هیچ کاری برای فروش ندارد. از او پرسید: شما چه می فروشید؟

پاسخ داد، من حکمت می فروشم.

جوان گفت: آن را به من بفروش.

مرد پاسخ داد، فروختن حکمت مجانی نیست صد اشرفی در مقابل آن می گیرم.

جوان پس از تفکر و غرور فراوان صد اشرفی به مرد دانشمند داد. او در مقابل آن در کاغذی نوشت، «زرنگ ترین مردم کسی است که قبل از انجام کاری بیندیشد که آیا سرانجام کاری که انجام می دهد نیک است یا بد»؟

پیرمرد آن نوشته را به جوان داد و آن را برایش معنا کرد.

جوان گفت: بقیه اش کو؟

پیرمرد گفت: حکمت همین است اگر باز خواسته باشی باید صد اشرفی بدهی.

او چون این درس را گران خریده بود با خود گفت:

باید آن را هر جا که ممکن است بنویسم.

بنابراین ذغالی به پسر خود داد و گفت:

این جمله را در هر جا که مناسب است، بنویس.

پسرک روی دیوارها، پشت سنگ ها و خشت ها و خلاصه در مکان های گوناگون می نوشت، حتی روزی سنگ مخصوص پدرش را که پدرش تیغ سلمانی خودش را روی آن تیز می کرد، دید و پشت آن جمله مذکور را نوشت.

روزی وزیر پادشاه به خانه مرد سلمانی آمد و به او گفت:

در خارج از کشور یکی از دوستانم یک تیغ طلایی خوب برایم هدیه آورده است؛ شما هر وقت برای اصلاح سر و صورت سلطان آمدید از این تیغ استفاده کنید.

سلمانی خوشحال شد و از وزیر تشکر کرد.

سپس بعد از چند روز طبق فرمان شاه نزد او رفت. تیغ طلایی را از کیف خود بیرون آورد که مشغول کار شود چشمش به نوشتۀ پشت سنگ افتاد. با خود

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه