نفس: مجموعه سخنرانیهای حسین انصاریان صفحه 294

صفحه 294

زکات، خیلی هم دقیق خرج می کرد. خودش هم از این پول نمی خورد. یک تکّه زمین داشت، آن را می کاشت و می فروخت و می خورد. از دنیا رفت.

یک پسری دارد، 25 یا 26 ساله که یک کلمه درس نخوانده فقط خورده و خوابیده و باغ رفته و کنار چشمه رفته و ... اصلاً درس نخوانده، حالا که پدر مریض شده، برگشته است.

پدرش مُرد، عبا و عمّامه هم روی سرش است. بعد از دفن پدر، تمام جمعیّت او را جلو انداختند تا در محراب پدر نماز بخواند، وقتی که نماز می خواند، گفت: من هستم که این همه جمعیّت پشت سر من نماز می خوانند! من که سواد ندارم، درس هم که نخوانده ام، اما چه مقام جالبی پیدا کرده ام. دو سه سال پیش نماز بود، پول خوبی هم گیرش آمد، از سهم امام و زکات و خمس، خوب هم خورد، پول ها را می گرفت، می آورد بهترین گوشت ها و عسل ها و کباب ها را درست می کرد و می خورد. خوب خورده بود، لباس های خوبی هم پوشیده بود، خوب هم به زن و بچه اش خورانیده بود.

یک روز جمعه دید تا بیرون مسجد پشت سر او اقتدا کرده اند، در نماز دوم، سلام نماز را که داد، برگشت به خودش گفت: شیخ! تا چه موقع زنده هستی؟ بعد که مُردی نمی توانی بگویی خدا و انبیا و ائمّه دروغ گفته اند که قیامت برپا می شود.

دروغ گو خودت هستی، آنها راست گفته اند. قیامت هست هر کس بگوید قیامت نیست، دروغ می گوید. بعد از این که قیامت شد و دادگاه برای تو تشکیل دادند، جواب خدا را چه می خواهی بدهی؟

این جا نقطۀ مبارزه است و نقطۀ تبدیل رابطه های محسوس نفسی با رابطه های معنوی است. بلند شد و گفت: به حقیقت حق یک نفر از شما از مسجد نرود بمانید می خواهم منبر بروم. به منبر رفت و گفت: سواد ندارم، تربیت هم ندارم، ادب هم ندارم، ایمان هم ندارم، در این مدت سه سال هم به شما دروغ گفته ام، هر چه هم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه