داستان های مبارزه با نفس صفحه 36

صفحه 36

مخالف اسلام بود. این خاطره از قلب عبدالله بیرون نمی شد [و] راهی نیز برای رسیدن به آن پیدا نمی کرد. بالأخره آن قدر گذشت تا اینکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله از جنگ حنین برگشت [و] به جانب مدینه ره سپار شد. عبدالعزی [که] دیگر نتوانست صبر بکند، پیش عموی خود رفت و گفت: مدت ها بود من مایل به اسلام آوردن بودم، انتظار داشتم شما هم اسلام قبول کنید. اکنون که از شما خبری نشد، من تصمیم گرفته ام به مسلمین پیوسته [و] ایمان بیاورم.

عمویش گفت: اگر چنین کاری بکنی، آنچه به تو داده ام، پس می گیرم، حتی لباس و تمام زندگی ات را خواهم گرفت؛ برهنه ات می کنم. عبدالعزی گفت: اسلام آوردن را بر تمام ثروت دنیا ترجیح می دهم. عمویش گفت: پس حالا که مصممی، دست از تمام اموال من بردار. به اندازه ای به او سخت گرفت که لباس هایش را نیز از تنش خارج کرد. عبدالعزی پیش مادرش رفت. جریان اسلام آوردن خود را به مادر گفت و تقاضای لباسی کرد تا پوشیده خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله شرف یاب شود. مادر مهربان چون لباسی نداشت که به فرزند دلبند خود دهد، به ناچار گلیمی راه راه که عرب آن را «بجاد» می گوید، به او داد. عبدالله گلیم را از وسط پاره کرد. نیمی را بر شانه انداخت و نیم دیگر را همانند ازار (لنگ) به کمر بست [و] از مادر جدا گردید [و] با صدق و صفا به طرف مدینه آمد.

هنگام سحر به مدینه رسید. داخل مسجد شد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله همیشه صبحگاه پس از نماز در مسجد جست وجو می کرد و از حال اصحاب صفه (کسانی که در مدینه غریب بودند و از خود خانه ای نداشتند) خبر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه