داستانهائی از زندگی علماء صفحه 15

صفحه 15

هنگامی که در سامرّا بودم مبتلا به مرض حصبه شدم . بیماریم شدید شد و هر چه اطبّاء آنجا مداوا نمودند مفید واقع نشد .

مادرم و برادرانم مرا از سامرّاء به کاظمین برای معالجه آوردند و در آن شهر

نزدیک صحن مطهّر یک اطاق در مسافرخانه ای تهیّه کردیم . آنجا نیر معالجات مؤ ثر واقع نشد و من بی حال در بستر افتاده بودم . طبیبی از بغداد به کاظمین آوردند ولی معالجه وی نیز سودی نبخشید .

تا آنجا که دیدم حضرت عزرائیل وارد شد با لباس سفید و چهره ای بسیار زیبا و خوشرو و بعد از آن پنج تن آل عبا : حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و حضرت امام حسن علیه السلام و حضرت امام حسین علیه السلام به ترتیب وارد شدند و همه نشستند و به من تسکین دادند و من مشغول صحبت کردن با انها شدم و آنها نیز با هم مشغول گفتگو بودند .

در این حال که من بصورت ظاهر بیهوش افتاده بودم ، دیدم مادرم پریشان است و از پلّه های مسافرخانه بالا رفت و روی بام قرار گرفت و به گنبدهای مطهّر موسی بن جعفر علیه السلام و حضرت جوادالائمه علیه السلام نگاهی نمود و عرض کرد :

یا موسی بن جعفر علیه السلام ! یا جوادالائمه علیه السلام ! من بخاطر شما فرزندم را اینجا آوردم شما راضی هستید بچّه ام را اینجا دفن کنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و کلاّ

( البته این مناظر را این آقای مریض با چشم ملکوتی خود می دیده است نه با چشم سر . زیرا چشم سر بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال بود )

همینکه مادرم با آن بزرگواران که هر دو باب الحوائجند مشغول تکلّم بود دیدم آن حضرات به

اطاق ما تشریف آوردند و به حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله عرض کردند :

خواهش می کنیم تقاضای مادر این سیّد را بپذیرید !

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه