داستانهائی از زندگی علماء صفحه 38

    صفحه 38

    آیه اللّه حاج سیّد جمالدّین گلپایگانی ( ره ) فرمود :

    روزی برای زیارت اهل قبور به وادی السّلام در نجف اشرف رفته بودم و چون هوا بسیار گرم بود زیر سقفی که بر سر دیوار روی قبری زده بودند نشستم .

    عمّامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدری استراحت نموده و برگردم .

    در اینحال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس در وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت می کردند؛ که وضع ما بد است ، تو از خدا بخواه ما را عفو کند . من به ایشان پرخاش کرده و گفتم :

    هر چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از

    کار گذشته طلب عفو می کنید . بروید ای مستکبران !

    ایشان فرمودند : این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی می نمودند و قبورشان در اطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم . ( 30 )

    نترس و محزون نباش !

    شیخ مرتضی انصاری ( علیه الرحمه ) صاحب کتاب مکاسب در نجف کربلا اشرف خدمت شریف العالماء مازندارنی درس می خواند .

    پس از مدّتی بعنوان دیدار از اقوام به خصوص مادر به شهرستان شوشتر برگشت . بعد از مدّت کوتاهی که می خواست مجدّداً به نجف بازگرددمادرش اجازه نمی داد و راضی نمی شد .

    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه