می خواند که از بی اعتباری دنیا دم میزد، اما نمیدانم چرا اشک این دفعهای حاج معصوم را دزدکی زنش دید. داشت توی پنجدری برایش تنباکوی خوانسار خیس کرده میآورد که دید. دید که واویلاست حال حاج معصوم. دید که دارد قدارهاش را برق میاندازد و بفهمی نفهمی پلکهایش هم خیس است. دلش هُری ریخت پایین.
زن گفت: «ها؟ معصوم چی شده امشب؟ میباری ببار، نمیباری آسمون غرمبه نیا. نذار تو دلم باز رخت بشورن. یه چیزیت شده امشب تو که داری ازم پنهون می کنی، ولی این بار دیگه قضیه فرق می کنه. اگه پرنده بشی و بری تو جنگلها گم شی، اگه شاه ماهی بشی و بری تو اقیانوسها تهنشین شی، من این دفعه از کارت سر در میآرم معصوم. من این دفعه سر در میآرم. تو رو قسم به این سوی چراغ.»
معصوم گفت: « نذار بشورن خب. نذار رخت بشورن.»
زن گفت:« تو هر وقت این لاکردار رو جلا دادی، فرداش کسی به عزای مادرش نشست. این دفعه قضیه چیه معصوم؟»
حاج معصوم سرش توی لاک خودش بود. اوقاتش زهرمار بود. کوفت بود. زهر هلاهل بود. پوووف کرد که یعنی برو. که یعنی برو زن و تنهام بگذار. حال و حوصلهات را ندارم، اما خاتون برو نبود. معصوم تا گفت:« س...س...» خاتون فهمید که معصوم امشب غم سیدحسن را دارد. فهمید که نباید به پر و پایش بپیچد. فهمید که حال و روزش آنقد خوش نیست که اصوات از دهانش کامل در بیاید. آمد بگوید« س ..س ...» خاتون تیز بود. فهمید که ف یعنی فرحزاد. بالأخره میدانست که معصوم و سیدحسن، سر و سری دارند. رفیق روزهای گرمابه و گلستانند، رفیق روزهای مرگ و زندگی، عروسی و عزا، غم و نم .... توی سرچشمه و بازار و پاقاپق و سرپولک، بر و بیایی دارند واسهی خودشان. به گوش خاتون هم رسیده بود که حاج معصوم وقتی با آن هیکل رعنایش از خیابان رد میشود، بچههای سرچشمه و سنگلج برایش دم میگیرند:
«حاج معصوم، وای حاج معصوم ... برق قدارهات قلبم رو لرزوند حاج معصوم ...»