اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 10

صفحه 10

نصرالله دستش را برد بالا و گفت: آقا اجازه! می‌خواستم بروم جبهه!» همه با هم زدیم زیر خنده. بچه‌های دیگر هم که توی اتاق بودند، خندیدند.

آقای کاظمی گفت: «کوچکی، آقا اجازه تو کوچکی!» و خندید.

نصرالله چشم‌هایش را پر از اشک کرد و گفت: «حالا یه کاری بکن! تو رو بخدا! آقای کاظمی تو رو خدا!»

آقای کاظمی گفت: «خب تو هم باش ببینم قد کدامتان بلندتر است!»

غلامحسین و نصرالله از من و ابراهیم بلند قدتر بودند. آقای کاظمی خوب نگاهمان کرد و به من گفت: «تو خیلی کوچکی! یعنی هنوز بچه‌ای! برو ان‌شاالله دوره‌ی بعدی!» و گوشی تلفن را برداشت. شماره‌ای را گرفت. گفت: «علی‌رضا چند نفر دیگر می‌خواهی!» لحظه‌ای مکث کرد. بعد سرش را تکان داد گوشی را گذاشت. رو به غلامحسین کرد و گفت: «برو کنار دیوار ببینم! آن جا! آن جا که خطی کشیده شده!»

غلامحسین رفت کنار دیوار ایستاد. از خط تا سرش سه چهار سانتی بیشتر نمی‌خواست. آقای کاظمی خیره نگاهش کرد و گفت: «صد بار گفتم کوچکی، کوچک!» غلامحسین به گریه افتاد. ما هم همگی زدیم زیر گریه. آقای کاظمی گفت: «من که هنوز به شما حرفی نزده‌ام!»

من اتاق را گذاشتم روی سرم و زار زدم. بچه‌های دیگر هم مثل من زار و زار گریه کردند.

آقای کاظمی گفت: «عجب آدم‌هایی پیدا می‌شوند!» و بد به من گفت: «ببین اسمت چیه!»

- محسن!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه