- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
قطرههای داغ چایی مثل ترکش پاشید به سر و صورتم. سوختم. خودم را جمع و جور کردم؛ انگار نه انگار که پایش خورده به لیوان! حتی زحمت برداشتن لیوان را از روی زمین به خودش نداد. با سرعت رفت به طرف پنجره.
فقط من مانده بودم و غلامعلی. بچهها از سرو کله هم بالا میرفتند تابهتر بتوانند بیرون را نگاه کنند. یک لحظه احساس کردم از قافله عقب افتادهام. از جا کنده شدم و با سرعت خودم را از سر و کول بچهها کشاندم بالا؛ انگار میخواستم قلهی قاف را فتح کنم! رفته بودم بالا. حالا بود که از همه بیرون را بهتر میدیدم. خیابانها شلوغ بود. کسانی میرفتند و کسانی میآمدند. ماشینهایی میرفتند و ماشینهایی میآمدند و لحظهای درهم میشدند، صدای بوق ماشینها خیابان را پر کرده بود. مغازهها مثل ستاره دور خیابان به ردیف چیده شده بودند. کوهی از آدم بود.
خوشحال و شاد همه جا را نگاه میکردم و هی حرفهای درهم و برهم میزدم.
با دست راست گوش بهنام را گرفته بودم و با دست چپ موهای ژولیده نادری را، داشتم خیابان را دید میزدم که یک دفعه ماشینی کوچک و دیدنی را دیدم، داد زدم: «بچهها ماشینو! چه قدر قشنگ!» بچهها تکانی خوردند. نزدیک بود از بالا بیفتم. محکم گوش بهنام اکبری را گرفتم. موهای نادری مثل طنابی توی دستام بود. جیغ بهنام و نادری به آسمان رفت. بچهها تازه فهمیده بودند که من روی شانه آنها سوار شدهام. همه با هم یک دفعه جا خالی دادند. انگار کوه فرو ریزد. مثل توپی محکم خوردم به زمین. بچهها ریختند روی سرم. حالا بود که از بالای قله کوه افتادم بودم زیر سنگ زیرین کوه. انگار دنیا خراب