اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 101

صفحه 101

شده باشد. نفسم گیر کرده بود. از زیر، بچه‌ها مثل غولی بی‌شاخ و دم بودند. داشت استخوان‌های سینه‌ام خرد می‌شد. از لابه‌لای بچه‌ها داد زدم: «های غلامعلی کمک! کمکم کن!»

غلامعلی مثل فرفره دوید و با یک دست بچه‌ها را زد کنار. دستم را گرفت و گفت: «آخه مردنی! تو که با یک تلنگر می‌میری! شوخی گرفتنت چیه؟!» ازش خوشم آمد. اگر نیامده بود، بچه‌ها له و لوده‌ام می‌کردند.

بعضی از بچه‌ها از سالن رفتند بیرون. بعضی هم داخل سالن نشستند و مشغول گپ زدن شدند.

سرم را تکیه داده بودم به دیوار سالن که یک دفعه داد مرد نگهبان رفت به آسمان. غرغر می‌کرد و فریاد می‌زد. رفتیم بیرون از سالن ببینیم چه خبر شده.غلامعلی از جلو می‌رفت و ما هم پشت سرش به ردیف. پیرمرد نگهبان غلامعلی را که دید، اخم‌هایش را کشید درهم و بلند بلند گفت: «آقا این چه وضعی است! این‌ها دیگر کی هستند! راستی راستی از پشت کوه آمده‌اند!»

غلامعلی گفت: «مگر چه طور شده؟ چه کار کرده‌اند؟»

- می‌خواستید چه کار کنند! حالا خفه می‌شوند!

- کی خفه می‌شوند!

پیرمرد با دست اشاره کرد به طرف آسانسور و گفت: «همشان رفته‌اند تو!انگار این جا هم سنگر است!»

- کجا رفته‌اند؟

- توی آسانسور! هشت نفر نمی‌دانم ده نفر! هر چند نفر بوده‌اند! حالا هم آسانسور گیر کرده! نه بالا می‌آید نه پایین!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه