اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 104

صفحه 104

ساختمان زلزله شود؛ انگار نه انگار که غلامعلی، یک ساعت ما را نصیحت کرده و هی به گوشمان خوانده! صدای خنده یک دفعه‌ای بچه‌ها مثل انفجار خمپاره‌ای بود توی راهروها و راه‌پله‌ها.

کارمندان جهادسازندگی قاتی کرده بودند. از روبه‌روی هر اتاقی که می‌گذشتم، همه می‌دویدند دم در تا این هیات بلند پایه را ببینند.

رسیدیم دم دری که باید برگه‌هایمان را مهر می‌کردند و تسویه حساب می‌شدیم. آقای حجتی روی صندلی پشت میزش نشسته بود. ما را که دید خودش را جمع و جور کرد؛ انگار از ریخت مسخره‌ی ما خجالت می‌کشید. باید نگاه به قلب بچه‌ها می‌کرد؛ ساده و بی‌ریا؛ پاک و دوست داشتنی؛ پر از معرفت و عشق به امام و اسلام. آقای حجتی هم ما را دوست داشت. وقتی ما را دید نگاهی زیر چشمی به ما کرد و برای خودش خندید. نوبت من که شد، پرسید: «تو چند سال داری؟» گفتم: «نمی‌دونم!» نگاهی به بچه‌ها کردم و گفتم: «یقین رفتم توی نود و پنج سال!» انگار بچه‌ها منفجر شوند. صدای خنده‌شان اتاق را تکان داد. تمام کارمندان دور و بر آقای حجتی هم خندیدند. آقای حجتی با خنده پرسید: «کلاس چندمی؟»

احمدی گفت: «آقا اجازه ما همه فوق ابتدایی هستیم!»

آقای حجتی دوباره نگاهی به بچه‌ها کرد و بقیه‌ی برگه‌ها را تحویل گرفت. سرش پایین بود و برای خودش می‌خندید؛ انگار از ما لجش گرفته بود! یا نه از ما خوشش آمده بود و به بچه‌های خوب جهاد افتخار می‌کرد.

کارمندی پرسید: «آقای حجتی همشهری هستید!»

آقای حجتی سری تکان داد. تبسمی کردو گفت: «بله! چه کار می‌شود کرد!»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه