- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
ساختمان زلزله شود؛ انگار نه انگار که غلامعلی، یک ساعت ما را نصیحت کرده و هی به گوشمان خوانده! صدای خنده یک دفعهای بچهها مثل انفجار خمپارهای بود توی راهروها و راهپلهها.
کارمندان جهادسازندگی قاتی کرده بودند. از روبهروی هر اتاقی که میگذشتم، همه میدویدند دم در تا این هیات بلند پایه را ببینند.
رسیدیم دم دری که باید برگههایمان را مهر میکردند و تسویه حساب میشدیم. آقای حجتی روی صندلی پشت میزش نشسته بود. ما را که دید خودش را جمع و جور کرد؛ انگار از ریخت مسخرهی ما خجالت میکشید. باید نگاه به قلب بچهها میکرد؛ ساده و بیریا؛ پاک و دوست داشتنی؛ پر از معرفت و عشق به امام و اسلام. آقای حجتی هم ما را دوست داشت. وقتی ما را دید نگاهی زیر چشمی به ما کرد و برای خودش خندید. نوبت من که شد، پرسید: «تو چند سال داری؟» گفتم: «نمیدونم!» نگاهی به بچهها کردم و گفتم: «یقین رفتم توی نود و پنج سال!» انگار بچهها منفجر شوند. صدای خندهشان اتاق را تکان داد. تمام کارمندان دور و بر آقای حجتی هم خندیدند. آقای حجتی با خنده پرسید: «کلاس چندمی؟»
احمدی گفت: «آقا اجازه ما همه فوق ابتدایی هستیم!»
آقای حجتی دوباره نگاهی به بچهها کرد و بقیهی برگهها را تحویل گرفت. سرش پایین بود و برای خودش میخندید؛ انگار از ما لجش گرفته بود! یا نه از ما خوشش آمده بود و به بچههای خوب جهاد افتخار میکرد.
کارمندی پرسید: «آقای حجتی همشهری هستید!»
آقای حجتی سری تکان داد. تبسمی کردو گفت: «بله! چه کار میشود کرد!»