اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 105

صفحه 105

من گفتم: «هم شهری نیستیم هم دهاتی هستیم!»

کارمند گفت: «نه بابا خوب بلبل زبانی می‌کنند!»

آقای حجتی از حاضر جوابی ما خوشش آمد، خودش را راست گرفت. ابرویی بالا انداخت بادی به غبغب انداخت و گفت: «نگاه به قد و بالایشان نکن!» یوسفی پرید توی حرفش و گفت: «ده تا پلنگ را می‌خوریم!»آقای حجتی تبسمی کرد و ادامه داد: «دلاورند، نترسند، شیرند!»خنده‌ای کرد و گفت: «درست نمی‌گویم دلاور!»

بچه‌ها خجالت کشیدند و سرهایشان را انداختند پایین. از ساختمان خارج شدیم. غلامعلی از جلو می‌رفت و ما به دنبالش. همه در یک صف.یک صف مارپیچی. بهنام از هم قدش بلندتر بود، آخری بود. خیابان‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به میدانی. میدانی شلوغ و پر جمعیت. کسانی می‌رفتند و کسانی می‌آمدند. کسی جیغ می‌زد و سیگار می‌فروخت. کسی کوپن می‌خرید و همه جا درهم و برهم بود. دل همه از تهران و شهر به هم می‌خورد.

دوست داشتیم هر چه زودتر از این شلوغ پلوغی و همهمه نجات پیدا می‌کردیم. راه را که می‌رفتیم ساک‌هایمان می‌خورد پشت زانوهایمان. هن و هون‌کنان و سردرگم تاب می‌خوردیم. خنده‌دارتر از همه کفش‌هایمان بود.یکی پوتین و یکی هم کفش شخصی. کسی دمپایی و یک نفر هم یک جفت کتانی که هر لنگه‌اش یک رنگ داشت؛ تازه انگشت یکی از پاهایش مثل کله لاک‌پشتی آمده بود بیرون تا با تهرانی‌ها که... خداحافظی کند. هیچ ماشینی نمی‌ایستاد. خیلی بودیم. اگر لباس بسیجی به تن نداشتیم، همه فکر می‌کردند یک دسته

کولی هستیم. عرق از سر و رویمان می‌ریخت. خسته شده بودیم. دیگر نمی‌توانستیم روی پاهایمان بایستیم. بالاخره هر پنچ نفر توی یک تاکسی سوار شدیم و رفتیم به طرف ترمینال.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه