اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 17

صفحه 17

نام مرا هم خواند. هجده نفر سوار مینی‌بوس شدیم و به امید خدا حرکت کردیم. یک ساعتی بود که مینی‌بوس با سرعت جاده اصفهان قم را پیش رو گرفته بود و می‌رفت. غلامحسین و نصرالله سرهایشان را تکیه داده بودند به صندلی‌ها و خروپف می‌کردند. راننده تخمه می‌شکست و می‌راند. قاسمی و رحیمی جک می‌گفتند و بقیه می‌خندیدند. حاج بابایی مشغول خوردن صبحانه شاهانه‌ی خود بود. من هم مشغول ذکر الهی بودم. کله‌ام را مثل مرتاض‌های هندی گرفته بودم و با تسبیح عهد بوقی پدرم که از توی جانمازش کش رفته بودم ذکر می‌گفتم. خیلی هم مؤمن نبودم. آقای کاظمی گفته بود: «ممکن است از قم برت گردانند!» من هم نذر کرده بودم تا قم دو هزار لا اله...... و پانصد تا سوره‌ی قل...... بخوانم.

داشتم دعا می‌خواندم که ابراهیم گفت: «هان این قدر دعا نخوان می‌ترسم آخرش خودت را بگذاری روی این دعاها و ان‌شاالله چهارچرخت هوا شود!»

اصلا نگاهش نکردم. هی دعا می‌خواندم و هی با خدای خودم راز و نیاز می کردم. تا رسیدیم به شهر مقدس قم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه