- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
نام مرا هم خواند. هجده نفر سوار مینیبوس شدیم و به امید خدا حرکت کردیم. یک ساعتی بود که مینیبوس با سرعت جاده اصفهان قم را پیش رو گرفته بود و میرفت. غلامحسین و نصرالله سرهایشان را تکیه داده بودند به صندلیها و خروپف میکردند. راننده تخمه میشکست و میراند. قاسمی و رحیمی جک میگفتند و بقیه میخندیدند. حاج بابایی مشغول خوردن صبحانه شاهانهی خود بود. من هم مشغول ذکر الهی بودم. کلهام را مثل مرتاضهای هندی گرفته بودم و با تسبیح عهد بوقی پدرم که از توی جانمازش کش رفته بودم ذکر میگفتم. خیلی هم مؤمن نبودم. آقای کاظمی گفته بود: «ممکن است از قم برت گردانند!» من هم نذر کرده بودم تا قم دو هزار لا اله...... و پانصد تا سورهی قل...... بخوانم.
داشتم دعا میخواندم که ابراهیم گفت: «هان این قدر دعا نخوان میترسم آخرش خودت را بگذاری روی این دعاها و انشاالله چهارچرخت هوا شود!»
اصلا نگاهش نکردم. هی دعا میخواندم و هی با خدای خودم راز و نیاز می کردم. تا رسیدیم به شهر مقدس قم.