اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 19

صفحه 19

صدای کلفتی داشت. از موتور که پیاده شد. بهنام گفت: «یا حضرت عباس، ای دیگه کیه!»

قاسمی گفت: «چه قد و بالایی دارد!»

آمد و آمد تا رسید به ما. سلام کرد و با همه دست داد و گفت: «برادران عزیز خوش آمدید! بفرمایید!» و اشاره کرد به طرف سنگری.

داشتیم می‌رفتیم که رحیمی گفت: «خدایا به خیر بگذران! با چه دلاوری رو به رو شده‌ایم!» او از جلو می‌رفت و ما از پشت سرش. کمی که رفتیم دست مرا گرفت و گفت: «نکند آمده‌ای برای آموزش!» و دستم را فشار داد. جیغم رفت بالا و دستم را کشیدم عقب. هری خندید و گفت: «چیه دلاور! دردت آمد!»

بچه‌ها زدند زیر خنده. قاسمی گفت: «هیچ کس نه و این دلاور باشد!»

رسیدیم دم سنگری که پتویی به در آن آویزان بود و روی یک تکه تخته رنگ شده نوشته بود: «سنگر فرماندهی!»

یکی یکی رفتیم داخل سنگر. به مردی که آخر سنگر ایستاده بود سلام کردیم و نشستیم. مرد لباس بسیجی پوشیده بود و حدودا 50 سالش بود. بعد از احوالپرسی، گفت: «بنده خلج هستم. مسؤول این مقر و ایشان هم - اشاره به همان آقایی کرد که با ما بود - معاون بنده هستند! امیداوارم چند روزی که خدمت شما هستیم از دست ما راضی باشید: کمی صحبت کرد و گفت: «بروید کمی استراحت کنید تا بعدا بیشتر با هم آشنا شویم.» با صلواتی از سنگر آمدیم بیرون. حرفش که تمام شد نفس راحتی کشیدم. انگار یک کوه غم از روی قلبم بردارند.

چهره‌ی غمگینم شاد و خندان شد. خودم را مثل رزمنده‌ها گرفتم و حالا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه