اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 21

صفحه 21

چشم آبی‌

مثل کولی‌ها گوشه سنگر دور هم نشسته بودیم. سرهایمان را کرده بودیم توی هم و حرف می‌زدیم. سنگر پر از بچه‌های آذربایجانی بود. نگاهمان می‌کردند و ترکی حرف می‌زند. هر کدامشان به اندازه سه نفر ما بودند؛ چاق و گنده. حاجی بابایی گفت: «بچه‌ها خیلی باید مواظب باشیم! دعوا بی دعوا! شوخی بی شوخی! اگر یکی از آن‌ها یک سیلی محکم بزند به گوش یکی از ما، اولا کله‌ی طرف که کنده می‌شود هیچ!»

رحیمی گفت: «دوما باید سه روز توی بیمارستان بخوابد!»

غلامحسین گفت: «سوما یک سال باید با گوش کر زندگی کند!»

داشتیم می‌خندیدیم که دیدیم سنگر تاریک شد. یکی از آن‌ها بود. سنگر زیرزمین بود و او می‌خواست از پله‌ها بیاید پایین. همه پله‌ها را گرفته بود. آمد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه