اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 24

صفحه 24

حالا نامتان در جمع رزمندگان اسلام ثبت شد!» بعد نگاهی به طرف سنگر کرد و گفت: «یه گوشه‌ای توی سنگر برای خودتان جا بگیرید تا سنگرهای بهتری آماده شود!» داشتیم می‌رفتیم که دوباره داد زد: «راستی با کسی دعوا نمی‌کنید!سر به سر هم نمی‌گذارید و اگر مشکلی داشتید من هم یادتان نرود!»

همه از خنده ریسه رفته بودند. سنگر از صدای خنده پر شده بود. پیراهنم را با هرکس عوض می‌کردم باز هم برایم گل و گشاد بود. باید دو نفر مثل من می‌رفتند توی پیراهن. نصف پاچه‌های شلوارم راکتر کرده بودم؛ اما هنوز هم شل و ول بودند. وقتی راه می‌رفتم لاف و لاف می‌کردند. پوتین‌هایم را پوشیدم. دستم را زدم کنار گوش و به مشهدی غلامعلی گفتم: «های هیتلر! سرباز گمنام! آماده کشتن شما هستم! دستور بفرمایید!»

مشهدی غلامعلی توی جنگ جانباز شده بود. شلون شلون آمد به طرفم. با سیلی زد توی گوشم و گفت: «های هیتلر! اینقدر شوخی نکن! این جا که خانه خاله‌ات نیست!» که معاون مقر گفت: «برادرا! همه هر چه زودتر بیاید بالا!»

توی یک صف مثل ماری از توی سنگر آمدیم بیرون. پاهایم توی پوتین‌ها لق می‌خورد و نمی‌توانستم با آن‌ها راه بروم. معاون داد زد: «چرا اینقدر شل و وا رفته! خودتان را سفت بگیرید و هر چه زودتر توی پنچ تا صف! هر چه سریعتر قد بلندها جلو و کوچولوها عقب سر!» آخر صف‌ها نصیب بچه‌های نجف‌آباد شده بود. من و ابراهیم و رحیمی با هم بودیم.

- از جلو نظام!

مثل مرده‌ها دست‌هایمان را می‌گذاشتیم سر شانه جلویی که معاون داد زد: «نه نشد! مگر نان نخورده‌اید! دستا پایین! از جلو نظام!»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه