- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
حالا نامتان در جمع رزمندگان اسلام ثبت شد!» بعد نگاهی به طرف سنگر کرد و گفت: «یه گوشهای توی سنگر برای خودتان جا بگیرید تا سنگرهای بهتری آماده شود!» داشتیم میرفتیم که دوباره داد زد: «راستی با کسی دعوا نمیکنید!سر به سر هم نمیگذارید و اگر مشکلی داشتید من هم یادتان نرود!»
همه از خنده ریسه رفته بودند. سنگر از صدای خنده پر شده بود. پیراهنم را با هرکس عوض میکردم باز هم برایم گل و گشاد بود. باید دو نفر مثل من میرفتند توی پیراهن. نصف پاچههای شلوارم راکتر کرده بودم؛ اما هنوز هم شل و ول بودند. وقتی راه میرفتم لاف و لاف میکردند. پوتینهایم را پوشیدم. دستم را زدم کنار گوش و به مشهدی غلامعلی گفتم: «های هیتلر! سرباز گمنام! آماده کشتن شما هستم! دستور بفرمایید!»
مشهدی غلامعلی توی جنگ جانباز شده بود. شلون شلون آمد به طرفم. با سیلی زد توی گوشم و گفت: «های هیتلر! اینقدر شوخی نکن! این جا که خانه خالهات نیست!» که معاون مقر گفت: «برادرا! همه هر چه زودتر بیاید بالا!»
توی یک صف مثل ماری از توی سنگر آمدیم بیرون. پاهایم توی پوتینها لق میخورد و نمیتوانستم با آنها راه بروم. معاون داد زد: «چرا اینقدر شل و وا رفته! خودتان را سفت بگیرید و هر چه زودتر توی پنچ تا صف! هر چه سریعتر قد بلندها جلو و کوچولوها عقب سر!» آخر صفها نصیب بچههای نجفآباد شده بود. من و ابراهیم و رحیمی با هم بودیم.
- از جلو نظام!
مثل مردهها دستهایمان را میگذاشتیم سر شانه جلویی که معاون داد زد: «نه نشد! مگر نان نخوردهاید! دستا پایین! از جلو نظام!»