اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 25

صفحه 25

همه‌ی دستا با هم رفتند بالا؛ با نظم.

- ها ماشاالله. حالا شد. خبردار!

- یا مهدی اردکنی عجل علی ظهورک! یا حسین!

آقای خلج با وقار و آرام آمد و روبه‌رویمان ایستاد و نگاهمان کرد و گفت: «خسته نباشید!»

- الله اکبر، خمینی رهبر!

- عزیزان دلاور برای سلامتی آقا امام زمان یک صلوات محمدی بفرستید!

داشتیم صلوات می‌فرستادیم که مینی‌بوس گرد و خاک کنان آمد توی مقر. آمد و آمد تا نزدیکی ما ایستاد و چند نفر از آن پیاده شدند و قدم‌زنان آمدند و کنار آقای خلج ایستادند. سلام کردند و دست دادند و برای ما هم سری تکان دادند.

آقای خلج بسم‌الله را گفت و شروع کرد: «برادران عزیز! این چند روزی که خدمت شما هستیم امیدواریم با هم دوستانه همه کارها را بخوبی پیش ببریم!»گفت و گفت و گفت تا این که اشاره کرد به چند نفری که کنارش ایستاده بودند و گفت: «آقای شهبازی! آقای عسگری و... از مسئوولان آموزشی شما هستند. اسامی را که می‌خوانم می‌آیند بیرون و می‌رود کنار مسؤولان می‌ایستند و از همین امروز کار را شروع کنید!»

باد سردی می‌وزید. گوش‌ها و نوک دماغ‌هایمان یخ کرده بود. آقای شهبازی دستانش را کرده بود توی جیبش و خیره خیره بچه‌ها را نگاه می‌کرد.

از قیافه‌اش معلوم بود خوش اخلاق است. از همان اول که نگاهش کردم دوستش داشتم. دوست داشتم او مسؤول من باشد. آقای خلج اسم‌ها را یکی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه