- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
همهی دستا با هم رفتند بالا؛ با نظم.
- ها ماشاالله. حالا شد. خبردار!
- یا مهدی اردکنی عجل علی ظهورک! یا حسین!
آقای خلج با وقار و آرام آمد و روبهرویمان ایستاد و نگاهمان کرد و گفت: «خسته نباشید!»
- الله اکبر، خمینی رهبر!
- عزیزان دلاور برای سلامتی آقا امام زمان یک صلوات محمدی بفرستید!
داشتیم صلوات میفرستادیم که مینیبوس گرد و خاک کنان آمد توی مقر. آمد و آمد تا نزدیکی ما ایستاد و چند نفر از آن پیاده شدند و قدمزنان آمدند و کنار آقای خلج ایستادند. سلام کردند و دست دادند و برای ما هم سری تکان دادند.
آقای خلج بسمالله را گفت و شروع کرد: «برادران عزیز! این چند روزی که خدمت شما هستیم امیدواریم با هم دوستانه همه کارها را بخوبی پیش ببریم!»گفت و گفت و گفت تا این که اشاره کرد به چند نفری که کنارش ایستاده بودند و گفت: «آقای شهبازی! آقای عسگری و... از مسئوولان آموزشی شما هستند. اسامی را که میخوانم میآیند بیرون و میرود کنار مسؤولان میایستند و از همین امروز کار را شروع کنید!»
باد سردی میوزید. گوشها و نوک دماغهایمان یخ کرده بود. آقای شهبازی دستانش را کرده بود توی جیبش و خیره خیره بچهها را نگاه میکرد.
از قیافهاش معلوم بود خوش اخلاق است. از همان اول که نگاهش کردم دوستش داشتم. دوست داشتم او مسؤول من باشد. آقای خلج اسمها را یکی