- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
یکی میخواند و نام مسؤولش را هم میگفت تا نوبت به من رسید.
توی دلم از خدا خواستم که را جزء گروه آقای شهبازی قرار بدهد. آقای خلج گفت: «اما آقای شهبازی، نگاه برگه کرد و اول یکی از بچههای یاسوج را خواند، بعد آقای جرینی را که همدانی بود و سومی من بودم. اسمم را که خواند، فکر کردم میخواهم بروم کرهی مریخ، یک دفعه خودم را از زمین کندم و دویدم به طرف آقای شهبازی که یک دفعه پایم از توی پوتین درآمد و نزدیک بود سکندری بخورم. خودم را سفت گرفتم و برگشتم پوتین را پوشیدم. همه از خنده دلهایشان را گرفته بودند و ریسه میرفتند. خودم هم از خجالت سرخ سرخ شده بود. آقای خلج با خنده گفت: «مگر میخواهی پرواز کنی! چرا اینقدر عجله میکنی!» از خجالت سرم را گرفتم پایین و آهسته آهسته رفتم و کنار آقای شهبازی ایستادم. آقای خلج ابراهیم، بهنام و یک یاسوجی دیگر را هم جزء گروه ما خواند. از این که با ابراهیم توی یک گروه افتادیم خیلی خوشحال شدم. حالا گروه ما شده بود شش نفر. سه تا نجفآبادی، دو تا لر و یک همدانی.
آقای خلج نام همه را که خواند گفت: «خب برادران عزیز سعی کنید کار را خوب و با جدیت یاد بگیرید. تا فردا برای جبههها مردان مفیدی باشید شما را به خدا میسپردم یا علی!» و دستهایش را برد بالا.