اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 26

صفحه 26

یکی می‌خواند و نام مسؤولش را هم می‌گفت تا نوبت به من رسید.

توی دلم از خدا خواستم که را جزء گروه آقای شهبازی قرار بدهد. آقای خلج گفت: «اما آقای شهبازی، نگاه برگه کرد و اول یکی از بچه‌های یاسوج را خواند، بعد آقای جرینی را که همدانی بود و سومی من بودم. اسمم را که خواند، فکر کردم می‌خواهم بروم کره‌ی مریخ، یک دفعه خودم را از زمین کندم و دویدم به طرف آقای شهبازی که یک دفعه پایم از توی پوتین درآمد و نزدیک بود سکندری بخورم. خودم را سفت گرفتم و برگشتم پوتین را پوشیدم. همه از خنده دلهایشان را گرفته بودند و ریسه می‌رفتند. خودم هم از خجالت سرخ سرخ شده بود. آقای خلج با خنده گفت: «مگر می‌خواهی پرواز کنی! چرا اینقدر عجله می‌کنی!» از خجالت سرم را گرفتم پایین و آهسته آهسته رفتم و کنار آقای شهبازی ایستادم. آقای خلج ابراهیم، بهنام و یک یاسوجی دیگر را هم جزء گروه ما خواند. از این که با ابراهیم توی یک گروه افتادیم خیلی خوشحال شدم. حالا گروه ما شده بود شش نفر. سه تا نجف‌آبادی، دو تا لر و یک همدانی.

آقای خلج نام همه را که خواند گفت: «خب برادران عزیز سعی کنید کار را خوب و با جدیت یاد بگیرید. تا فردا برای جبهه‌ها مردان مفیدی باشید شما را به خدا می‌سپردم یا علی!» و دست‌هایش را برد بالا.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه