اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 28

صفحه 28

که بهنام دستم را گرفت و کمکم کرد.

آقای شهبازی نگاهی به دوروبرش کرد و گفت: «ببینید این فرمان است!»

دو تا میله کج بود که از روبه‌روی صندلی می‌آمد بیرون.

نزدیک بود شاخ در بیاورم. تا حالا از این فرمان‌ها ندیده بودم.

- این هم دنده! ببینید چه راحت عقب و جلو می‌رود و این هم....!

کلیدی را از توی جیبش در آورد کرد توی جاکلیدی و چرخاند. بلدوزر فری روشن شد. و دودی سفید حلقه حلقه از توی اگزوزش آمد بیرون و مثل پرنده پریدند توی هوا. من و ابراهیم نگاه هم دیگر کردیم و خندیدیم. دیگر صدای آقای شهبازی را خوب نمی‌فهمیدیم. آقای شهبازی دستش را گذاشت روی دسته‌ای و گفت: «این وصل است به بیل بلدوزر، وقتی ببریمش بالا، بیل بلدوزر می‌رود بالا. این هم مال تیغش است!» و دسته‌ای را نشانمان داد و زد دنده یک. یکدفعه بلدوزر راه افتاد.

از دور دیدم بلدوزرهای دیگر هم راه افتاده‌اند. دور آقای شهبازی را گرفته بودیم و به حرف‌هایش گوش می‌کردیم. گاهی هم برای بچه‌های دیگر دست تکان می‌دادیم و می‌خندیدیم. آقای شهبازی زد دنده دو و بعد سه. بلدوزر با سرعت می‌رفت به طرف بیابانی که روبه‌رویمان بود. از سرما گوش‌هایمان یخ کرده بود و باد سردی می‌خورد به صورتمان. بلدوزر داشت با سرعت می‌رفت که یک دفعه افتاد توی گودالی بزرگ. نزدیک بود بیفتیم پایین. همدیگر را محکم گرفتیم و خندیدیم. دور یک تپه تابی خوردیم و کمی کار کردیم. حالا دیگر یاد گرفته بودیم چه طوری بلدوزر را روشن کنیم و برانیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه