- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
پایین میبرد. دسته را که فشار دادم یک دفعه بیل ول شد روی زمین و لامبی کرد. بلدوزر تکانی خورد و بیل فرو رفت توی زمین. بچهها که کنار من میآمدند، سه متر پریدند توی هوا و فرار کردند. آقای شهبازی رنگ از صورتش پرید. حسابی ترسیده بود. دوباره محکم با دستش کوبید روی دنده، بلدوزر ایستاد. باسیلی زد توی صورتم و گفت: «مگر دیوانه شدهای! این کارها چیه میکنی! پسره خل! هر چه زودتر برو پایین! برو ببینم!»
با خجالت از روی صندلی بلند شدم و آرام آرام آمدم که بیایم پایین. آقای شهبازی دادی زد و گفت: «برو پایین!»
پریدم پایین. پام رفت توی یک گودالی و پیچ خورد نتوانستم خودم را جمع و جور کنم تلوتلو خوردم و روی یک بوتهی پر تیغ افتادم. دستهایم پر از تیغ شده بود و زانویم میسوخت. خودم را توی یک چشم بهم زدن بلند کردم که دیدم آقای شهبازی بالای بلدوزر از خنده ریسه رفته. اشک چشمهایم را گرفته بود. چیزی نمانده بود بزنم زیر گریه؛ اما خودم را سفت گرفتم.