اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 31

صفحه 31

پایین می‌برد. دسته را که فشار دادم یک دفعه بیل ول شد روی زمین و لامبی کرد. بلدوزر تکانی خورد و بیل فرو رفت توی زمین. بچه‌ها که کنار من می‌آمدند، سه متر پریدند توی هوا و فرار کردند. آقای شهبازی رنگ از صورتش پرید. حسابی ترسیده بود. دوباره محکم با دستش کوبید روی دنده، بلدوزر ایستاد. باسیلی زد توی صورتم و گفت: «مگر دیوانه شده‌ای! این کارها چیه می‌کنی! پسره خل! هر چه زودتر برو پایین! برو ببینم!»

با خجالت از روی صندلی بلند شدم و آرام آرام آمدم که بیایم پایین. آقای شهبازی دادی زد و گفت: «برو پایین!»

پریدم پایین. پام رفت توی یک گودالی و پیچ خورد نتوانستم خودم را جمع و جور کنم تلوتلو خوردم و روی یک بوته‌ی پر تیغ افتادم. دست‌هایم پر از تیغ شده بود و زانویم می‌سوخت. خودم را توی یک چشم بهم زدن بلند کردم که دیدم آقای شهبازی بالای بلدوزر از خنده ریسه رفته. اشک چشم‌هایم را گرفته بود. چیزی نمانده بود بزنم زیر گریه؛ اما خودم را سفت گرفتم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه