اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 34

صفحه 34

تازه آن تهرانی بیچاره هم ناخودآگاه کشیده شده شد توی جنگ.

دعوای آن‌ها دیدنی شده بود. آن شش نفر نفر زورشان به چشم آبی نمی‌رسید. مشتش را که پر می کرد و می‌زد. دو سه نفر با هم می‌افتادند روی هم.وقت را غنیمت می‌شمرد. یکی دیگر را می‌گرفت و بلندش می‌کرد و می‌کوبیدش روی آن‌ها داشتم کیف چشم آبی را می کردم و داشت به او حسودی‌ام می‌شود که یک وقت دیدم مشتی رفت بالا و خورد روی دماغ گلابی شکلش.دومی هم آمد جای اولی خون دماغ و دهنش قاتی شد و کیف مرا بهم زد. مشهدی غلامعلی دید کار دارد بیخ پیدا می‌کند. از سنگر پرید بیرون تا معاون مقر را خبر کند. تا معاون آمد بیاید چشم آبی بیچاره از حال رفت و آن شش نفر ریختند روی سر و بارش و تا می‌خواست نوش جانش کردند. تمام لباس‌هایش خونی شده بود.

هنوز داشتند می‌زدندش که معاون مقر غرید و از پله‌ها آمد توی سنگر. فریادی زد و دادی به پا کرد. او که آمد همه ماست‌هایشان را کیسه کردند. دعوا و جنگ پایان یافت؛ اما هنوز من و ابراهیم مثل جوجه‌های یک روزه از ترس می‌لرزیدیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه