- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
تازه آن تهرانی بیچاره هم ناخودآگاه کشیده شده شد توی جنگ.
دعوای آنها دیدنی شده بود. آن شش نفر نفر زورشان به چشم آبی نمیرسید. مشتش را که پر می کرد و میزد. دو سه نفر با هم میافتادند روی هم.وقت را غنیمت میشمرد. یکی دیگر را میگرفت و بلندش میکرد و میکوبیدش روی آنها داشتم کیف چشم آبی را می کردم و داشت به او حسودیام میشود که یک وقت دیدم مشتی رفت بالا و خورد روی دماغ گلابی شکلش.دومی هم آمد جای اولی خون دماغ و دهنش قاتی شد و کیف مرا بهم زد. مشهدی غلامعلی دید کار دارد بیخ پیدا میکند. از سنگر پرید بیرون تا معاون مقر را خبر کند. تا معاون آمد بیاید چشم آبی بیچاره از حال رفت و آن شش نفر ریختند روی سر و بارش و تا میخواست نوش جانش کردند. تمام لباسهایش خونی شده بود.
هنوز داشتند میزدندش که معاون مقر غرید و از پلهها آمد توی سنگر. فریادی زد و دادی به پا کرد. او که آمد همه ماستهایشان را کیسه کردند. دعوا و جنگ پایان یافت؛ اما هنوز من و ابراهیم مثل جوجههای یک روزه از ترس میلرزیدیم.