اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 38

صفحه 38

رویش را کاه گل می‌کند!»

غلامحسین دستی به یقه‌اش کشید و گفت: «آقا این‌ها حسود هستند! به خدا من بلدم بنایی کنم! می‌گویی نه، امتحانم کن!»

معاون خوب که به حرف‌های بچه‌ها گوش کرد رو کرد به غلامحسین و گفت:«پس چند تا کارگر هم پیدا کن و بیا دم در انبار!» و رفت.

غلامحسین فکر کرد راستی راستی استاد بناست. دستی به یقه‌اش کشید. بادی به غبغب انداخت و دستش را به طرف چند نفر از ما اشاره کرد و گفت: «تو و تو و تو و تو! من رفتم. زود بیایید!» بچه‌ها زدند زیر خنده. برای خنده ده دوازده نفر بلند شدیم و به دنبال غلامحسین راه افتادیم. غلامحسین جدی جدی باورش شده بود. از جلو می‌رفت و هنوز کاری انجام نداده هی پز می‌آمد و دستور می‌داد: «اگر می‌خواهید کمک ندهید برگردید! بنایی کار سختی است! وسط کار نمی‌توانید بروید!» ما هم از پشت سرش می‌رفتیم و ادایش را درمی‌آوردیم و مسخره‌اش می‌کردیم. رفتیم دم انبار. بیل و کلنگ و وسایل بنایی را تحویل گرفتیم و راه افتادیم به طرف نمازخانه. یک شلوغ بازی به راه انداخته بودیم که همه ایستاده بودند و نگاهمان می‌کردند.

غلامحسین متر را باز کرد. سرش را داد به دست من و مثل کسانی که صد سال استاد بنا بوده‌اند هی می‌گفت: «حالا آن گوشه را بگیر! نه نشد یه کمی آن طرف‌تر!» من هم برای این که بچه‌ها بخندند هی متر را این طرف و آن طرف می‌گرفتم تا غلامحسین را عصبانی کنم و لجش را دربیاورم. جای دیوار را معلوم کردیم و کار را شروع کردیم. حالا غلامحسین می‌خواست بنایی کند و به ما هم یاد بدهد. ابروهایش را انداخت بالا و گفت: «اولین آجر را می‌گذاریم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه