- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
رویش را کاه گل میکند!»
غلامحسین دستی به یقهاش کشید و گفت: «آقا اینها حسود هستند! به خدا من بلدم بنایی کنم! میگویی نه، امتحانم کن!»
معاون خوب که به حرفهای بچهها گوش کرد رو کرد به غلامحسین و گفت:«پس چند تا کارگر هم پیدا کن و بیا دم در انبار!» و رفت.
غلامحسین فکر کرد راستی راستی استاد بناست. دستی به یقهاش کشید. بادی به غبغب انداخت و دستش را به طرف چند نفر از ما اشاره کرد و گفت: «تو و تو و تو و تو! من رفتم. زود بیایید!» بچهها زدند زیر خنده. برای خنده ده دوازده نفر بلند شدیم و به دنبال غلامحسین راه افتادیم. غلامحسین جدی جدی باورش شده بود. از جلو میرفت و هنوز کاری انجام نداده هی پز میآمد و دستور میداد: «اگر میخواهید کمک ندهید برگردید! بنایی کار سختی است! وسط کار نمیتوانید بروید!» ما هم از پشت سرش میرفتیم و ادایش را درمیآوردیم و مسخرهاش میکردیم. رفتیم دم انبار. بیل و کلنگ و وسایل بنایی را تحویل گرفتیم و راه افتادیم به طرف نمازخانه. یک شلوغ بازی به راه انداخته بودیم که همه ایستاده بودند و نگاهمان میکردند.
غلامحسین متر را باز کرد. سرش را داد به دست من و مثل کسانی که صد سال استاد بنا بودهاند هی میگفت: «حالا آن گوشه را بگیر! نه نشد یه کمی آن طرفتر!» من هم برای این که بچهها بخندند هی متر را این طرف و آن طرف میگرفتم تا غلامحسین را عصبانی کنم و لجش را دربیاورم. جای دیوار را معلوم کردیم و کار را شروع کردیم. حالا غلامحسین میخواست بنایی کند و به ما هم یاد بدهد. ابروهایش را انداخت بالا و گفت: «اولین آجر را میگذاریم