- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
این جا! قاسمی آجر را بده!»
قاسمی آجر میداد. ابراهیم گل پهن میکرد و من گل میآوردم. بچههای دیگر هم کارهای دیگر را انجام میدادند. هوا خیلی سرد بود. دستهایمان حسابی یخ کرده بود. باد سردی از نوک کوه از روی برفها برمیخواست و میآمد و میخورد به سر و صورتمان. دیوار رفته بود بالا. چوب بست را که بستیم قرار شد من آجر بدهم. غلامحسین دستش را دراز کرد و گفت: «آجر!»یک آجر برداشتم و پراندم بالا. سنگین بود، نرفت بالا؛یعنی به دست غلامحسین نرسید. برگشت به طرف خودم. فرار کردم که به کلهام نخورد. غلامحسین گفت: «صد بار گفتم آجر را دو دستی بده! محکم بگیرش و بد بپرانش بالا!»
رحیمی گفت: «هی کله پوک! نگاه کن ببین استاد چه میگوید! مگر خنگی!»
غلامحسین گفت: «حالا آجر!» و دستش را دراز کرد.
یک آجر برداشتم. هر چه زور داشتم توی بازوهایم جمع کردم و با سرعت پراندمش بالا. انگار کبوتری را از قفس آزاد کنم. آجر با سرعت رفت و از سر غلامحسین هم دو سه متر بالاتر و دوباره برگشت.
رحیمی جیغی زد و گفت:«یا علی! بچهها فرار کنید!»
همه فرار کردند. من میخواستم فرار کنم. پایم لیز خورد روی آجرها و محکم خوردم زمین. آجر آمد و کنار پایم سقوط کرد. شرقی خورد روی آجرها و تکه پاره شد. زانویم محکم خورد روی یک آجر. از درد دلم ضعف رفت و قلبم تیر کشید.
××صفحه50@
کف دستم خورده بود روی پاره آجری نوک تیز و خون میآمد. بچهها از خنده ریسه رفته بودند. چیزی نمانده بود که گریهام بگیرد.
قاسمی آمد کنارم. دستی به کمرش زد و گفت: «برو کنار جوجه جهادی! تا آقا هست این کارها به بچهها نیامده.»
چند روزی طول نکشید تا با کمک استاد غلامحسین نمازخانه را تمیز و مرتب کردیم. حالا دیگر نمازخانه سنگر ما شده بود.»
بچههای نجفآباد آن جا بودند. آن جا از همهی سنگرها بهتر بود. هم روشنتر بود و هم تمیزتر. همیشه وقت نماز رحیمی اذان میگفت. ابراهیم امام جماعت بود و من تعقیبات میخواندم. بیچارهها کسی را نداشتند دلشان را به ما خوش کرده بودند. روزهای خوبی داشتیم. روزهای باصفایی که یکی پس از دیگری میگذشتند.