اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 39

صفحه 39

این جا! قاسمی آجر را بده!»

قاسمی آجر می‌داد. ابراهیم گل پهن می‌کرد و من گل می‌آوردم. بچه‌های دیگر هم کارهای دیگر را انجام می‌دادند. هوا خیلی سرد بود. دست‌هایمان حسابی یخ کرده بود. باد سردی از نوک کوه از روی برف‌ها برمی‌خواست و می‌آمد و می‌خورد به سر و صورتمان. دیوار رفته بود بالا. چوب بست را که بستیم قرار شد من آجر بدهم. غلامحسین دستش را دراز کرد و گفت: «آجر!»یک آجر برداشتم و پراندم بالا. سنگین بود، نرفت بالا؛یعنی به دست غلامحسین نرسید. برگشت به طرف خودم. فرار کردم که به کله‌ام نخورد. غلامحسین گفت: «صد بار گفتم آجر را دو دستی بده! محکم بگیرش و بد بپرانش بالا!»

رحیمی گفت: «هی کله پوک! نگاه کن ببین استاد چه می‌گوید! مگر خنگی!»

غلامحسین گفت: «حالا آجر!» و دستش را دراز کرد.

یک آجر برداشتم. هر چه زور داشتم توی بازوهایم جمع کردم و با سرعت پراندمش بالا. انگار کبوتری را از قفس آزاد کنم. آجر با سرعت رفت و از سر غلامحسین هم دو سه متر بالاتر و دوباره برگشت.

رحیمی جیغی زد و گفت:«یا علی! بچه‌ها فرار کنید!»

همه فرار کردند. من می‌خواستم فرار کنم. پایم لیز خورد روی آجرها و محکم خوردم زمین. آجر آمد و کنار پایم سقوط کرد. شرقی خورد روی آجرها و تکه پاره شد. زانویم محکم خورد روی یک آجر. از درد دلم ضعف رفت و قلبم تیر کشید.

××صفحه50@

کف دستم خورده بود روی پاره آجری نوک تیز و خون می‌آمد. بچه‌ها از خنده ریسه رفته بودند. چیزی نمانده بود که گریه‌ام بگیرد.

قاسمی آمد کنارم. دستی به کمرش زد و گفت: «برو کنار جوجه جهادی! تا آقا هست این کارها به بچه‌ها نیامده.»

چند روزی طول نکشید تا با کمک استاد غلامحسین نمازخانه را تمیز و مرتب کردیم. حالا دیگر نمازخانه سنگر ما شده بود.»

بچه‌های نجف‌آباد آن جا بودند. آن جا از همه‌ی سنگرها بهتر بود. هم روشن‌تر بود و هم تمیزتر. همیشه وقت نماز رحیمی اذان می‌گفت. ابراهیم امام جماعت بود و من تعقیبات می‌خواندم. بیچاره‌ها کسی را نداشتند دلشان را به ما خوش کرده بودند. روزهای خوبی داشتیم. روزهای باصفایی که یکی پس از دیگری می‌گذشتند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه