اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 4

صفحه 4

می‌زد که وارد اتاق شدم. گوشه‌ی قالی پاره‌ی کف اتاق را بالا زدم. پول‌هایی که قایم کرده بودم را برداشتم. بیست و هفت تومان بود. توی جیب پیراهنم گذاشتم و شلوارم را که به میخ آویزان بود، پوشیدم.

موهایم را که هر کدامشان به یک طرف ولو شده بودند شانه می‌زدم که خواهرم فرشته وارد اتاق شد. نگاه کرد و گفت: «داداشی می‌خواهی کجا بروی؟»

دستم را روی دماغم گذاشتم و گفتم: «هیس! می‌خواهم بروم یه جایی!» کت را پوشیدم و لب حوض رفتم. پدرم هنوز قلیان می کشید. نامادری‌ام سبد کاه را کنار حوض گذاشت و سطل را آب کرد و ریخت روی کاه‌ها و گفت: «نو پوشیدی! می‌خواهی کجا بروی؟» یک مشت آب به صورتم زدم و گفتم: «همین جا! کار دارم!»

پدرم چشم‌هایش را تیز کرد و گفت: «کجا می‌خواهی بروی؟» پکی به قلیان زد و و گفت: «می‌خواهیم برویم صحرا! جایی نری‌ها» گفتم: «خب کار دارم! بی‌خودی که نمی‌روم جایی! کار واجبی دارم!» اخم‌هایش را کشید درهم و گفت: «الهی جوانمرگ شوی، تو هم پسر نشدی! کاری نشدی! لندهور بی حال!»چشم زهره‌ای به نامادری‌ام رفتم و دستی به سر فرشته‌ی کوچولو که کنارم ایستاده بود، کشیدم و به طرف کوچه دویدم و با سرعت خودم را به جاده اصلی رسانیدم.

ابراهیم سر جاده منتظر من، روی تکه سنگی نشسته بود. مرا که دید از روی سنگ بلند شد و گفت: «بالاخره آمدی!»

- آره فرار کردم! به پدرم گفتم که کار دارم! نگفتم کجا می خواهم بروم!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه