- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
میزد که وارد اتاق شدم. گوشهی قالی پارهی کف اتاق را بالا زدم. پولهایی که قایم کرده بودم را برداشتم. بیست و هفت تومان بود. توی جیب پیراهنم گذاشتم و شلوارم را که به میخ آویزان بود، پوشیدم.
موهایم را که هر کدامشان به یک طرف ولو شده بودند شانه میزدم که خواهرم فرشته وارد اتاق شد. نگاه کرد و گفت: «داداشی میخواهی کجا بروی؟»
دستم را روی دماغم گذاشتم و گفتم: «هیس! میخواهم بروم یه جایی!» کت را پوشیدم و لب حوض رفتم. پدرم هنوز قلیان می کشید. نامادریام سبد کاه را کنار حوض گذاشت و سطل را آب کرد و ریخت روی کاهها و گفت: «نو پوشیدی! میخواهی کجا بروی؟» یک مشت آب به صورتم زدم و گفتم: «همین جا! کار دارم!»
پدرم چشمهایش را تیز کرد و گفت: «کجا میخواهی بروی؟» پکی به قلیان زد و و گفت: «میخواهیم برویم صحرا! جایی نریها» گفتم: «خب کار دارم! بیخودی که نمیروم جایی! کار واجبی دارم!» اخمهایش را کشید درهم و گفت: «الهی جوانمرگ شوی، تو هم پسر نشدی! کاری نشدی! لندهور بی حال!»چشم زهرهای به نامادریام رفتم و دستی به سر فرشتهی کوچولو که کنارم ایستاده بود، کشیدم و به طرف کوچه دویدم و با سرعت خودم را به جاده اصلی رسانیدم.
ابراهیم سر جاده منتظر من، روی تکه سنگی نشسته بود. مرا که دید از روی سنگ بلند شد و گفت: «بالاخره آمدی!»
- آره فرار کردم! به پدرم گفتم که کار دارم! نگفتم کجا می خواهم بروم!