- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
شهبازی بود. کنارم نشست و بامهربانی گفت: «نمیخواستم بزنم، ترسیدم برایت اتفاقی افتاده باشد!»
با مهربانی دستش را توی جیبش برده و یک شکلات مینو درآورد و گفت: «دهانت را شیرین کن! اگر هم حالت خوب نیست به سنگر برو و کمی استراحت کن!» شیرینی شکلات را که حس کردم، با آقای شهبازی آشتی کردم. اطراف لودر اکبر شلوغ بود. با یک لودر دیگر، لودرش را می کشیدند تا به حالت اول برگردد.