- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
هم آستینهای پیراهنم را تا زدم تا خیلی به چشم نیاید. رحیمی هم چفیه را محکم دور کمرش بست و گفت: «من آمادهام.»
حاجبابایی انگار عروسی برود. دستش را توی موهای مجعدش کشید و این طرف و آن طرف کرد.
میخواستیم به نوبت عکس بگیریم. بهنام دور بچهها قدم میزد و میگفت: «من خیلی شما را دوست دارم. این دوربین را هر جایی نمی برم! حتی از پسر خالههایم عکس نمیگیرم. این را پدرم از مکه برایم آورده...» قیافه جدی به خود گرفت و روی زمین نشست. بچهها سرهای خاک آلودشان را به علامت تایید برایش تکان میدادند. رحیمی اولین فردی بود که بهنام عکسش را گرفت.
بهنام ژستی گرفت و چشمش را جلوی عدسی دوربین گذاشت. رحیمی روی بلدوزر رفت و دست به کمر نگاهی به آسمان کرد و گفت: «بچهها خوب است؟ عکسم قشنگ میشود؟»
همه با هم گفتند: «خیلی قشنگ میشود. جان میدهد برای در قندان؟!»
نصرالله گفت: «این عکس برای حجله خوب است! دعا کن شهید بشی! خودم عکست را میگذارم توی حجله!»
بهنام عصبانی شد و گفت: «بگیرم یا نه. خستهام کردی.»
رحیمی گفت: «خوب بگیر.» زانویش را کمی خم کرد تا عکسش قشنگ بیفتد.
بهنام میخواست شستی را فشار دهد که ناگهان رحیمی از روی سینی بلدوزر روی موتور پرید و گفت: «صبر کن! صبر کن!» دوباره ژستی گرفت و