اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 44

صفحه 44

هم آستین‌های پیراهنم را تا زدم تا خیلی به چشم نیاید. رحیمی هم چفیه را محکم دور کمرش بست و گفت: «من آماده‌ام.»

حاج‌بابایی انگار عروسی برود. دستش را توی موهای مجعدش کشید و این طرف و آن طرف کرد.

می‌خواستیم به نوبت عکس بگیریم. بهنام دور بچه‌ها قدم می‌زد و می‌گفت: «من خیلی شما را دوست دارم. این دوربین را هر جایی نمی برم! حتی از پسر خاله‌هایم عکس نمی‌گیرم. این را پدرم از مکه برایم آورده...» قیافه جدی به خود گرفت و روی زمین نشست. بچه‌ها سرهای خاک آلودشان را به علامت تایید برایش تکان می‌دادند. رحیمی اولین فردی بود که بهنام عکسش را گرفت.

بهنام ژستی گرفت و چشمش را جلوی عدسی دوربین گذاشت. رحیمی روی بلدوزر رفت و دست به کمر نگاهی به آسمان کرد و گفت: «بچه‌ها خوب است؟ عکسم قشنگ می‌شود؟»

همه با هم گفتند: «خیلی قشنگ می‌شود. جان می‌دهد برای در قندان؟!»

نصرالله گفت: «این عکس برای حجله خوب است! دعا کن شهید بشی! خودم عکست را می‌گذارم توی حجله!»

بهنام عصبانی شد و گفت: «بگیرم یا نه. خسته‌ام کردی.»

رحیمی گفت: «خوب بگیر.» زانویش را کمی خم کرد تا عکسش قشنگ بیفتد.

بهنام می‌خواست شستی را فشار دهد که ناگهان رحیمی از روی سینی بلدوزر روی موتور پرید و گفت: «صبر کن! صبر کن!» دوباره ژستی گرفت و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه