اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 45

صفحه 45

گفت: «حالا بگیر!»

بهنام چشمش را از عدسی دوربین برداشت و گفت: «کمی عقب‌تر برو! نه، نشد، حالا بیا جلو! صورتت را پایین بگیر! چرا پایت را کج گذاشته‌ای؟ حالا خوب شد. مواظب باش تکان نخوری.» شستی را فشار داد و فیلم در دوربین چرخید.

رحیمی گفت: «چی شد؟ گرفتی؟»

بهنام لپ‌هایش را باد کرد و گفت: «پس چی. فکر نمی‌کنم، مثل این عکس را در طول عمرت گرفته باشی. نمی‌دانی این دوربین چه نوری دارد.» بعد رو به بچه‌ها کرد و تکانی به شانه‌هایش داد و گفت: «پدرم می‌گفت دو هفته توی مکه گشته، تا این دوربین را پیدا کرده است.» بهنام هی پز می‌داد و سر ما منت می‌گذاشت.

بچه‌ها یکی یکی عکس گرفتند تا نوبت من شد. کنار بلدوزر ژستی گرفته و گفتم: «بهنام نیم رخ بگیر! نیم‌رخ خیلی قشنگ می‌شود.» بهنام می‌خواست شستی را فشار دهد که دستم را بالا گرفتم و گفتم: «نه، این جا خوب نیست! صبر کن!» روی بلدوزر همان جایی که رحیمی عکس گرفته بود آماده شدم به بهنام گفتم: «بیا، از نزدیک‌تر بگیر!»

بهنام همان‌طور که چشمش روی عدسی دوربین بود، یواش یواش جلو آمد و خواست شستی را فشار دهد که دوباره از بالای بلدوزر داد زدم: «نه برو عقب! می‌خواهم بلدوزر هم بیفتد!»

اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: «اصلا از تو عکس نمی‌گیرم. مسخره کردی! حالا بگیر! حالا نگیر! فکر نمی‌کنی یک وقت دوربین بسوزد.» راه افتاد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه