اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 46

صفحه 46

که برود،

بچه‌ها دورش ریختند و التماس کردند تا عکس من رابگیرد. به او گفتند: «گناه دارد، دلش می‌شکند و یک وقت خدای ناکرده دوربینت می‌سوزد.»

بهنام خودش را لوس می‌کرد ولی بالاخره قبول کرد. روبه‌رویم ایستاد و گفت: «بار آخرت باشد!» چشمش را جلوی عدسی گذاشت و گفت: «حالا چه کار کنم! هان!»

با ترس و لرز گفتم: «اگر می‌شود! برو عقب‌تر تا بلدوزر هم بیفتد!»

بهنام همان طور که دوربین جلوی چشمش بود، عقب عقب می‌رفت که یک دفعه پاشنه‌ی پایش به سنگی گیر کرد و نتوانست خودش را جمع جور کند و روی زمین افتاد. بچه‌ها خندیدند، ولی من بالای بلدوزر نزدیک بود دق کنم. آب دهانم را به زور قورت داده و گفتم: «عجب شانس بدی دارم! حالا که نوبت من شده...!»

بهنام که رنگش سرخ شده بود، بلند شد شلوارش را تکاند و به طرف نمازخانه به راه افتاد. از بلدوزر پایین پریدم و خودم را به او رساندم و روبه‌رویش ایستاده، نازش را می‌کشیدم تا از خر شیطان پایین بیاید. اما او پا را در یک کفش کرده بود و می‌گفت: «می‌ترسم آخر به خاطر تو، دوربین‌ام خراب شود!»

بچه‌ها به کمکم آمدند. و اصرار می‌کردند که قبول کند. آشتی‌کنان که تمام شد، عکسم را گرفت. از بلدوزر که پایین آمدم، بهنام آمد و من را به کناری کشید و گفت: «خیلی خاطرت را می‌خواستم! عکس خوبی می‌شود. خودم می‌دهم تا برایت بزرگش کنند. به فکر پولش نباش ولی به کسی چیزی نگو!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه