اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 5

صفحه 5

دست دادیم و رفتیم لب جاده ایستادیم تا ماشینی سوارمان کند.

ماشین‌ها با سرعت از کنارمان رد می‌شدند تا این که مینی‌بوسی سوارمان کرد. دلهره داشتیم. روی صندلی که نشستیم. ابراهیم پرسید: «کپی شناسنامه‌ات را آورده‌ای؟»

کپی شناسنامه‌ای را که چند روز قبل آماده کرده بودم از توی جیب درآوردم و نشانش دادم. نگاه تیز و گردی کرد و گفت: «ای جغله‌ی ناقلا! اصلا کسی نمی‌فهمد که دست برده‌ای توی آن!» نگاهی به صورتم کرد و گفت: «اما از قیافه‌ات می‌فهمند!» خندید و گفت: «آخر جوجه تو هنوز بچه‌ای! تو را به جبهه رفتن چه کار! خودت بگو! د بگو جغله!»

خندیدم و گفتم: «نه خودت خیلی گنده‌ای! فیلی! تیر برقی! زدم روی پایش و بعد هر دو گردن کشیدیم تا جلو را بهتر ببینیم.

ابراهیم گفت: «رسیدیم!» از روی صندلی بلند شدیم. خودم را به راننده رساندم و گفتم: «آقای راننده جهادسازندگی نگه دار!» راننده از توی آینه نگاه کرد، ماشین کنار آسفالت ایستاد. کرایه را دادیم و از مینی‌بوس پایین پریدیم. و به طرف جهاد سازندگی دویدیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه