- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
دست دادیم و رفتیم لب جاده ایستادیم تا ماشینی سوارمان کند.
ماشینها با سرعت از کنارمان رد میشدند تا این که مینیبوسی سوارمان کرد. دلهره داشتیم. روی صندلی که نشستیم. ابراهیم پرسید: «کپی شناسنامهات را آوردهای؟»
کپی شناسنامهای را که چند روز قبل آماده کرده بودم از توی جیب درآوردم و نشانش دادم. نگاه تیز و گردی کرد و گفت: «ای جغلهی ناقلا! اصلا کسی نمیفهمد که دست بردهای توی آن!» نگاهی به صورتم کرد و گفت: «اما از قیافهات میفهمند!» خندید و گفت: «آخر جوجه تو هنوز بچهای! تو را به جبهه رفتن چه کار! خودت بگو! د بگو جغله!»
خندیدم و گفتم: «نه خودت خیلی گندهای! فیلی! تیر برقی! زدم روی پایش و بعد هر دو گردن کشیدیم تا جلو را بهتر ببینیم.
ابراهیم گفت: «رسیدیم!» از روی صندلی بلند شدیم. خودم را به راننده رساندم و گفتم: «آقای راننده جهادسازندگی نگه دار!» راننده از توی آینه نگاه کرد، ماشین کنار آسفالت ایستاد. کرایه را دادیم و از مینیبوس پایین پریدیم. و به طرف جهاد سازندگی دویدیم.