اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 50

صفحه 50

پتکی بر سرم بکوبند، صدایی کرده و گوشم سوخت. بچه های گروه، بالای سرم می‌خندیدند. آقای شهبازی هم بالای سرم نشسته بود. چوبی خیس خورده و نرم در دستش بود و می‌خندید. شوخی‌اش گرفته بود. چوب را توی گوشم کرده بود تا از خواب بیدار شوم. آقای شهبازی را دیدم، یک متر به هوا پریدم. بچه‌ها دلشان را گرفته و قاه‌قاه می‌خندیدند. آقای شهبازی دستم را گرفت و آهسته توی صورتم زد و گفت: «زود باش بپر بالا تا برویم!»

هنوز خواب از سرم نپریده بود که سوار بلدوزر شده و حرکت کردم. بیابان پیش رویم را نگاه می‌کردم. به طرف مقر می‌رفتم. چند متر که از بچه‌ها دور شدم، سرم را برگرداندم. بچه‌ها برایم دست تکان دادند و بالا و پایین پریدند و می‌خندیدند. من هم دستی تکان دادم و به راهم ادامه دادم. بلدوزر با سرعت می‌رفت، بچه‌ها و گروه‌های دیگر هم برایم دست تکان می‌دادند و چیزی می‌گفتند. من هم برایشان دستی تکان دادم و به راهم ادامه دادم. به مقر که رسیدم، نزدیک سنگرها سرعت را کم کرده و بلدوزر را آهسته آهسته توی سنگر بردم و آن را خاموش کردم.

هنوز خواب آلوده بودم. می‌خواستم از بلدوزر پایین بیایم که کسی جیغ زده و گفت: «های دیوانه چی کار می‌کنی! چرا این جا آمدی؟» سرم را برگرداندم، دیدم بهنام است. عرق از سر و رویش می‌ریخت. چشم‌هایش را گرد کرده، گفتم: «مگر قرار نبود به مقر بیایم؟»

بهنام خندید و گفت: «تازه می‌خواستیم روی تپه برویم و کوه را ببریم!»

گفتم: «مگر ساعت چند است؟»

بهنام بالای بلدوزر آمد و در کنارم روی صندلی نشست و گفت: «مگر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه