- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
باید کار کنید! تا فردا که به جبهه میروید، آمادگی کامل داشته باشید! شبهای عملیات باید جان فشانی کنیم و زیر ترکشهای خمپاره و تانک سنگر و خاکریز بزنیم، آب هم از آب تکان نخورد! یادتان باشد این روزها مقدمه روزهای بعدی است!» پس از چند دقیقه به تپههای کوچک و خاکی رسیدیم.
افرادی که بر بلدوزرها سوار بودند، وقت را غنیمت شمرده، و رفتند جلو رادیاتورها خودشان را گرم کردند. ما با هم یک دنیا سرما و برف و سوز مانده بودیم. مسئوولین آموزشی محل احداث خاکریزها را به بچهها نشان دادند و آنها را راهنمایی کردند. ما هم بدون اجازه و خودسرانه توی بیابان برفی و سوت و کور پخش شدیم تا مقداری بوته و هیزم از اطراف جمع کرده و آتشی روشن کنیم. با پوتینهای گلی و سنگین به جان بوتههای خشک اما خیس خورده افتادیم. بوتهها را که روی هم جمع کردیم، با هزار نقشه و ترفند آتش روشن کردیم. از این که توانسته بودیم. بوتههای خیس و برفی را در این باد و سرما روشن کنیم خیلی خوشحال شدیم.
شعلههای آتش در حال جان گرفتن بود که ناگهان آقای شهبازی، عسگری و... مثل شیر ژیان به طرفمان آمدند. خوشحال شده و گفتیم: «خوب شد این آتش را روشن کردیم! آنها همه هم خوشحال شده و خودشان را گرم میکنند!»
غلامحسین گفت: «حتما اگر بیایند میگویند، چه قدر شما زرنگید!»
اسماعیل گفت: «خوب! حالا میفهمند که ما هم برای خودمان کسی هستیم!»
هنوز حرفهایمان تمام نشده بود که آقای شهبازی در حالی که