اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 54

صفحه 54

اخم‌هایشان را در هم کشیده بود، فریاد می‌کشید:«خاموشش کنید! چه کسی به شما گفته بی‌اجازه آتش روشن کنید! مگر این جا خانه خاله‌تان است! پس در جنگ، در کردستان چه کار خواهید کرد!»

از ترس دست و پایمان را گم کرده و به جان بوته‌ها افتادیم و با لگد روی آتش نیمه سوخته کوبیدیم. بهنام هم می‌خواست کمتر از آقای شهبازی و عسگری نباشد پرید بالا مثل آنها گاردی گرفت. خواست یکی از پاهایش را بالا ببرد که پای دیگرش دیگرش روی برف‌ها لیز خورد و با کمر روی زمین برفی پایین آمد. هنوز به زمین نخورده بود که صدای خنده فضا را پر کرد. آتش که خاموش شد با فریاد مسؤولین هر کدام به سوی بلدوزر و لودر خود پراکنده شدیم. گاهی از دور نگاه دودی که مثل مار هندی خودش را بالا می‌کشید تا از نوک تپه‌ها بالا بزند می‌کردیم. حسرت یک شعله بلند آتش را می‌کشیدیم؛ اما تمام بدنمان یخ کرده بود و دقیقه‌ها به کندی پیش می‌رفت. بچه‌ها مرتب به ساعت‌هایشان نگاه می‌کردند تا بلکه صبح شود و یک لیوان چای داغ نوش‌جان کنند. بیشتر شب‌های دوره آموزشی را کار می‌کردیم و از سرما می لرزیدیم؛ اما حق روشن کردن حتی یک چوب کبریت را نداشتیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه