اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 64

صفحه 64

ما به نمازخانه رفتیم. بعد از نماز و تعقیبات دور تا دور نمازخانه نشستیم تا دخل غذاهای بی‌مزه آشپز را درآوریم. هر چه انتظار کشیدیم، خبری نشد. آقای خلج و آن مردهای خوش لباس هم در جمع ما نشسته بودند. مثل این که خورشید از مغرب طلوع کرده بود.

همه ساکت بودند و کسی چیزی نمی‌گفت. زیر چشمی آقای خلج را نگاه کردم آهسته به ابراهیم گفتم: «حالا این مردها می‌گویند اگر ما آدم هستیم این سیاه سوخته‌ها کی هستند. نکند جن‌اند که به شکل آدم درآمده‌اند.» در همین لحظه ماشینی دم در نمازخانه روی ترمز زد و بوی برنج توی نمازخانه پیچید. چشم‌هایمان را گرد کرده و به معاون مقر که داشت زور می‌زد تا دیگ‌های پر از غذا را توی نمازخانه بکشد، زل زده بودیم.

توی دلم گفتم: «نمردیم و کار کردن معاون مقر را هم دیدیم!»

آن روز شانس ما گل کرده بود؛ انگار کسی دلش برای ما سوخته بود. آشپزی را که نمی‌شد با یک من عسل خورد خوش‌اخلاق شده بود و مرتب کلمه جانم! برو کنار! عزیزم چی می‌خواهی! از دهانش نمی‌افتاد و ظاهرا مهربان‌ترین مرد دنیا شده بود.

سفره‌ی ما که قبلا جز یک پلاستیک چرک و دراز چیز دیگری نبود؛ حالا تبدیل به چند سفره رنگی و نو، شده بود.

در دیگ‌ها را که باز کردند بخاری از درون آن‌ها برخاست، نزدیک بود از بوی کباب و برنج بیهوش شویم. روزگار به کاممان شده بود؛ برای هر نفر یک بشقاب برنج و دو تا سیخ کباب کوبیده و چند عدد پرتقال و یک قاچ هندوانه دست به دست می‌رسید. مسؤول تبلیغات چند عدد نان سنگگ و بربری روی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه