- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
دستش گذاشته، خم شده و جلوی بچه ها میگذاشت.
حاجبابایی گفت: «بچهها بخورید! بخورید که خدا برایتان خواسته!»
اسماعیل گفت: «مثل این روزها دیگر پیدا نمیشود!»
مهدی صادقی گفت: «غصه نخورید، اگر خفه شدید! چند عدد پاترول بیرون هست. به جای آمبولانس از آنها استفاده میکنیم!»
همین طور داشتیم میخوردیم و حرف میزدیم که آشپز لبخندی زد و با اکراه گفت: «برادرا! کسی هست که برنج یا کباب بخواهد!»
مثل این که دلش میخواست همه بگویند: «نه! دستت درد نکند! سیر شدیم.»
آقای خلج هم زیر چشمی نگاهمان میکرد، انگار دوست داشت همه بگویند، خیلی ممنون.
در یک چشم به هم زدن بشقاب آنهایی که سیر نشده بودند، پر از برنج و کباب شد. در تمام دوره آموزشی چنین غذایی نخورده بودیم.
همه به هن و هون افتاده بودیم. آقای خلج زیر چشمی نگاهمان میکرد و میخندید. میدانست که خوشحال شدهایم.
سفره که جمع شد، مردها بلند شده، خداحافظی کردند و از نمازخانه بیرون رفتند.
حسین صادقی گفت: «ای کاش فردا هم بیایند!»
رحیمی گفت: «عجب قدمی داشتند! لباس نو و کباب و پرتقال...!»
اسماعیل گفت: «انشاالله باز هم بیایند!»
سر کار که رفتیم، آقای شهبازی میگفت: «هان! چه خبر بود! خوب است