اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 65

صفحه 65

دستش گذاشته، خم شده و جلوی بچه ها می‌گذاشت.

حاج‌بابایی گفت: «بچه‌ها بخورید! بخورید که خدا برایتان خواسته!»

اسماعیل گفت: «مثل این روزها دیگر پیدا نمی‌شود!»

مهدی صادقی گفت: «غصه نخورید، اگر خفه شدید! چند عدد پاترول بیرون هست. به جای آمبولانس از آن‌ها استفاده می‌کنیم!»

همین طور داشتیم می‌خوردیم و حرف می‌زدیم که آشپز لبخندی زد و با اکراه گفت: «برادرا! کسی هست که برنج یا کباب بخواهد!»

مثل این که دلش می‌خواست همه بگویند: «نه! دستت درد نکند! سیر شدیم.»

آقای خلج هم زیر چشمی نگاهمان می‌کرد، انگار دوست داشت همه بگویند، خیلی ممنون.

در یک چشم به هم زدن بشقاب آن‌هایی که سیر نشده بودند، پر از برنج و کباب شد. در تمام دوره آموزشی چنین غذایی نخورده بودیم.

همه به هن و هون افتاده بودیم. آقای خلج زیر چشمی نگاه‌مان می‌کرد و می‌خندید. می‌دانست که خوشحال شده‌ایم.

سفره که جمع شد، مردها بلند شده، خداحافظی کردند و از نمازخانه بیرون رفتند.

حسین صادقی گفت: «ای کاش فردا هم بیایند!»

رحیمی گفت: «عجب قدمی داشتند! لباس نو و کباب و پرتقال...!»

اسماعیل گفت: «ان‌شاالله باز هم بیایند!»

سر کار که رفتیم، آقای شهبازی می‌گفت: «هان! چه خبر بود! خوب است

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه