اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 68

صفحه 68

داشتیم و مسؤولان آموزشی برایمان عزیز بودند.

یک شب همه روی پتوهایمان دراز کشیده، چای می‌خوردیم و گرم گفت و گو بودیم که ناگهان آقای خلج وارد نمازخانه شد. به احترامش بلند شدیم و همه با هم به او سلام گفتیم. جوابمان را داده، گفت: «راحت باشید!» بعد پوتین‌هایش را درآورد و به نمازخانه آمد. نگاهی به بچه‌ها کرد و گفت: «برادران عزیز! خسته نباشید! امشب زودتر بخوابید! زیرا ممکن است امشب همه سر کار برویم.» کمی از حال و روزمان پرسید و رفت. همه تعجب کرده بودیم، زیرا روزهایی را که کار می‌کردیم دیگر شب سر کار نمی‌رفتیم و استراحت می‌کردیم. بچه‌ها همه حس کرده بودند که باید خبری باشد.

من همیشه خوابم سبک بود و با کوچک‌ترین صدا بیدار می‌شدم. آن شب هم با صدایی آرام چشم‌هایم را باز کردم. صدا از بیرون نمازخانه بود. نشستم تا کاملا بشنوم. صدا مشکوک بود اما با خر و پف بچه‌ها مخلوط شده بود. تمام بچه‌ها خواب بودند. از جا بلند شدم و آهسته در نمازخانه را باز کردم. درست فهمیده بودم، خبرهایی بود. معاون مقر با چند نفر دیگر، اسلحه به دست دور نمازخانه و سنگرهای دیگر می‌گشتند و در گوشی حرف می‌زدند. متوجه شدم که امشب باید شبی به یادماندنی باشد و از بچه‌ها شنیده بودم که آخرین روزهای آموزشی.....

پوتین‌ها را برداشتم و سر جایم نشستم. صدا نزدیک شد، کسی به طرف نمازخانه می‌آمد. دراز کشیدم و سرم را زیر پتو بردم. از گوشه‌ی پتو همه جا را زیر نظر داشتم. معاون مقر آهسته در نمازخانه را باز کرد و وارد شد، نگاهی به بچه‌ها کرد. وقتی مطمئن شد که همه خواب هستند، پوتین‌هارا برداشت

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه