- مقدمه 1
- میخواهم بروم یه جایی 3
- بچهها را نمیبرند 6
- برو بچه 8
- بقچهی لباس 14
- سنگرسازان بیسنگر 18
- چشم آبی 21
- مثل مردهها 23
- آقای شهبازی 27
- پسرهی خل 29
- جنگ جهانی سوم 32
- غلامعلی مرا زد 35
- بهترین بنا 37
- لودر اکبر 40
- دوربین بهنام 43
- خوابی خوش 49
- مسؤولان یخ کرده 52
- ترنم باران 55
- ناقلا مبارک مبارک 59
- کاشکی باز هم بیایند 63
- بچههای خوابآلود 67
- مشق شب 72
- روز خداحافظی 77
- تا تیرون راهی نیست 81
- اگر نامهربان بودیم و رفتیم 83
- ماشین دو طبقه 87
- دهاتیها! نه 93
- مرغ از قفس پرید 96
- شبی به یاد ماندنی 99
- فوق ابتدایی 103
داشتیم و مسؤولان آموزشی برایمان عزیز بودند.
یک شب همه روی پتوهایمان دراز کشیده، چای میخوردیم و گرم گفت و گو بودیم که ناگهان آقای خلج وارد نمازخانه شد. به احترامش بلند شدیم و همه با هم به او سلام گفتیم. جوابمان را داده، گفت: «راحت باشید!» بعد پوتینهایش را درآورد و به نمازخانه آمد. نگاهی به بچهها کرد و گفت: «برادران عزیز! خسته نباشید! امشب زودتر بخوابید! زیرا ممکن است امشب همه سر کار برویم.» کمی از حال و روزمان پرسید و رفت. همه تعجب کرده بودیم، زیرا روزهایی را که کار میکردیم دیگر شب سر کار نمیرفتیم و استراحت میکردیم. بچهها همه حس کرده بودند که باید خبری باشد.
من همیشه خوابم سبک بود و با کوچکترین صدا بیدار میشدم. آن شب هم با صدایی آرام چشمهایم را باز کردم. صدا از بیرون نمازخانه بود. نشستم تا کاملا بشنوم. صدا مشکوک بود اما با خر و پف بچهها مخلوط شده بود. تمام بچهها خواب بودند. از جا بلند شدم و آهسته در نمازخانه را باز کردم. درست فهمیده بودم، خبرهایی بود. معاون مقر با چند نفر دیگر، اسلحه به دست دور نمازخانه و سنگرهای دیگر میگشتند و در گوشی حرف میزدند. متوجه شدم که امشب باید شبی به یادماندنی باشد و از بچهها شنیده بودم که آخرین روزهای آموزشی.....
پوتینها را برداشتم و سر جایم نشستم. صدا نزدیک شد، کسی به طرف نمازخانه میآمد. دراز کشیدم و سرم را زیر پتو بردم. از گوشهی پتو همه جا را زیر نظر داشتم. معاون مقر آهسته در نمازخانه را باز کرد و وارد شد، نگاهی به بچهها کرد. وقتی مطمئن شد که همه خواب هستند، پوتینهارا برداشت