اگر نامهربان بودیم و رفتیم صفحه 7

صفحه 7

بود. همه هم سن و سال ما بودند. آن‌ها مثل ما برای ثبت‌نام آموزش مهندسی آمده بودند. خودم را رساندم به اتاق اطلاعات. از پشت شیشه نگاه کردم توی اتاق. آقای معینی لم داده بود روی صندلی‌اش و داشت با تلفن صحبت می‌کرد. ما را که دید با دستش اشاره کرد به طرف در اتاقش. توی یک چشم به هم زدن خودمان را انداختیم توی اتاق. سلام کردیم و دست دادیم. آقای معینی مثل همیشه می‌خندید. وقتی دستم را گذاشتم توی دستش، دستم را فشار داد و گفت: «کوچولو می‌خواهی کجا بروی! شما جغله‌ها را که جایی راه نمی‌دهند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که چشم‌هایم پر از اشک شد و چند قطره اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم پرید بیرون. نگاهم کرد، خندید، دستی کشید به سرم و گفت: «آ چه قدر لوس حالا کی گفت زود آبغوره بگیری! گریه کنی! گریه ندارد!» بلند بلند خندید. نگاهی به ابراهیم کرد. چشمکی زد و گفت: «بچه، تو برو گوسفندت را بچران! برو پی کارت! تو را به جنگیدن با عراقی‌ها چه!»

مژه‌هایم را روی هم فشار دادم، بغض کردم و با زور خندیدم.

ابراهیم گفت: «آقای معینی اذیت نکن! تو رو خدا!»

غلامحسین گفت: «آقای معینی اگر شما بگویید، اسم ما را می‌نویسند!»

آقای معینی می‌خواست اشکم را دربیاورد، دوباره گفت: «حالا شما را یه حرفی! اما این جوجه را اصلا! فکر نمی‌کنم! تو بگو ابراهیم، بد می‌گم!»

غلامحسین و ابراهیم خوشحال شدند و خندیدند. نصرالله خودش را راست گرفت؛ اما من دوباره بغض کردم.

آقای معینی گفت: «شوخی کردم، بروید اتاق پذیرش پیش آقای کاظمی. ببینید چی کار می‌کند! می‌نویسد یا نه؟»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه